آقا..
بيا كه باز هواي چشمانم گرفته است و كبودي آسمانش رخنه گر وجودم
بيا كه بند بند روزگار همانند صداي دفم خيز و افتان دارد و من
تمام حس شكايتم را در ني مي ريزم تا فضاي خالي معرفت را پر كنم
اين زمانه دگر از هرچه بگوئي تهيست. از مهر، وجدان، صداقت، گذشت... هر چه فكرش را بكني
بيا كه دنيا سراي منت شده است و ما فداي غمّازي دهر ...
بيا كه اگر دير كني منت خواهر برادر كشد و منت مرغ جوجه را.
از چه نيائي، وقت تنگ است. ديريست كه دم مسيحائي خداداديمان ناپاك شده و رحم را طلسم مي كند.
بيا كه مردم دگر پايبند حرفهاشان نمي مانند. حتي حرمت قول مردانه شان بي حرمت شده...
بازآ ، بازآ و ببين كه خواب چشمانمان كابوس شده و فقر و نداري دلخوشي وجودمان را گره كور مي زند.
بيا ببين دروغ نمي گويم...
حتي دگر نان سفره هامان هم بركت نمي آورند. بيا ...
بيا و ببين كه عاشقان مجنون وار حال ليلي خود را به چشم عشق نه،
كه به چشم هوس مي بينند
مي بيني؟
آشوب غوغا مي كند. زماني كه جواب سلاممان را جيب هايمان تعيين مي كنند.
آقا بيا كه انتظار كشيدنت صبر مي طلبد و ما تحمل بلاي زمانه را نداريم..
با تصرف از دفتر خاطرات و نوشته های خالم
21:38 | سعید
|
چوپان خوب
روزگاري در مزرعه اي بزرگ چوپاني زندگي ميكرد که تعداد زيادي گوسفند داشت.
زندگي خوبي داشت ولي گهگاهي تعدادي گرگ به چراگاه حمله ميكردند و گوسفندهایش رو ميخوردند.
يك روز صبح چوپان وقتي از خواب بيدار ميشه ميبينه تعداد زيادي از گوسفندها دریده شدند . با عصبانيت زياد از طويله بيرون مياد .وقتي به كنار لونه سگ نگهبان گله ميرسه لاشه دو گوسفند رو در كنار لونه سگ ميبينه .
نگاهي به گوسفندهاي مظلوم مياندازه و بعد سگ رو ميبره و ميكشه و لاشه اونو به سر در طويله اويزون ميكنه . وقتي شب فرا ميرسه صداي زوزه ي گرگها رو ميشنوه - به طرف طويله ميره خون رو ميتونه از دور ببينه - جلوتر ميره و ميبينه كه گوسفندها مشغول خوردن لاشه سگ هستند.
چوپان و گوسفندها نگاهي به هم مياندازند و چوپان بي توجه به خانه برميگرده. و صبح فرداي همون روز چوپان براي خريد سگ گله ی ديگري به شهر ميره .
به اطرافت نگاه كن حتما چوپان و گوسفندهايش را خواهي يافت.
22:47 | سعید
|
تولدم
اولین روز مرداد تولد منه.. برام روز مهمیه. خیلی. خیلی برام مهمه که بهم خوش بگذره و من بزرگترین آرزوم الآن اینه که روز تولدم مثل پارسال نباشه..
0:3 | سعید
|
کوه ما
این داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.
ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت که تک و تنها از کوه بالا برود.
شب، بلندیهای کوه را کاملا در بر گرفته بود و مرد هیچ چیز نمی دید. همه چیز سیاه بود. اصلا دید نداشت. همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله پایش لیز خورد و از کوه پرت شد.
همچنان که سقوط می کرد همه رویدادهای خوب و بد زندگیش را به یاد می آورد و در همان لحظه ای که فکر می کرد چقدر مرگ به او نزدیک شده است ناگهان احساس کرد طنابی دور کمرش را گرفت. بدنش میان آسمان و زمین معلق شده بود.
در آن لحظه چاره ای جز آنکه فریاد بکشد «خدایا کمکم کن» برایش باقی نمانده بود. ناگهان صدایی پرطنین از آسمان شنیده شد که جواب داد: «از من چه می خواهی؟» مرد گفت: «خدایا نجاتم بده». خدا گفت: «واقعا باور داری که می توانم نجاتت بدهم؟». مرد گفت: «البته که باور دارم». خدا گفت: «اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته شده پاره کن».
یک لحظه سکوت برقرار شد و مرد تصمیم گرفت که با تمام نیرو به طناب بچسبد.
روز بعد گروه نجات یک کوهنورد یخ زده را پیدا کردند که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش طناب را محکم گرفته بود. او فقط چند سانتی متر با زمین فاصله داشت.
کوه ما چیست..؟ ما چقدر به طنابمان چسبیده ایم..؟
23:16 | سعید
|
معنا
چون از او گشتی همه چیز از تو گشت
13:42 | سعید
|
جالبه
جالبه هرکی از عشق گفته و نوشته یه روز تو وبلاگش به این متن می رسی که:
این آخرین پستیه که میذارم، آخرین روزیه که هستم، دیگه نمی تونم بنویسم، دلم می خواد بمیرم، دیگه نمی تونم بی اون زندگی کنم، دیگه..
انقدر دیگه و دیگه داره که آدم از موندن تو این لجنزار خسته میشه، جایی که زیبا ترین انگیزه زندگی، عشق، انگیزه زندگی رو از آدما می گیره..
16:15 | سعید
|
معاد
خیلی ها به تناسخ اعتقاد دارن، خیلی ها هم به معاد،
اما مساله اصلی این نیست که ما بعد از مرگ زنده میشیم یا نه،
مساله اصلی اینه که
آیا ما قبل از مرگ زنده بوده ایم؟
یه چیزی، لطف کن قبل از اینکه از اینجا بری،
یکی از خصوصیت های اخلاقی منو حدس بزن. مرسی.
15:15 | سعید
|
همیشه همین است
پادشاهی دستور داده بود بریش انگشتری زیبا از طلا بسازند و از کارگران خواست بر روی نگین آن جمله ای زیبا بنویسند که در همه حال او را یاری دهد. کارگران عاجز ماندند و پادشاه برای دستیابی به چنین جمله ای مسابقه ای ترتیب داد. برنده کیسه ای پر از پول هدیه می گرفت.
از سرتاسر سرزمین تحت سلطه شاه زرخواهان و چاپلوسان بسیار آمدند و جمله ای گفتند. هیچ نزد شاه به دل ننشست. چندی روز بعد درویشی به قصر آمد و خواست جمله ای که به نظر خود موردپسند می آمد عرضه دارد. او را راه دادند.
نزدیک شاه آمد. پادشاه بدو گفت: جمله ات را بگو. در صورتی که باب میلم بشود کیسه ای پول از آن تو می کنم. درویش گفت: من برای آن کیسه نیامده ام، تنها آمده ام تا به تو بگویم: چیزی که در همه حال شنیدن آن به کارت می آید این است که:
این نیز بگذرد..
دریاب کنون که دولتت هست به دست کاین دولت و ملک می رود دست به دست
15:0 | سعید
|
آرزو
آرزو داشته باش.
همیشه یه آرزو برای خودت داشته باش، حتا یدونه اضافه تر.
یه ماه و نیمه که آرزوم قبول شدن تو المپیاد آزمایشگاهی شیمیه.
شب و روز واسش زحمت کشیدم. دیروز امتحان بود. رد شدم، فقط چون امتحانش هیچ
ربطی به آزمایشگاه شیمی نداشت. بخاطر همینم الآن اصلا حوصله ندارم. اعصابم خورده.
می دونین چرا؟ چون یه آرزو داشتم که نه انقدر براش زحمت کشیدم که هر جوری بود بهش برسم.
نه می تونم از ذهنم بیرونش کنم.
17:24 | سعید
|
عشق
هرگاه کسی خشم داشت به نوازش و کلام مهرآمیزی نیازمند است.
هرگاه کسی ناامید بود به به کلماتی که سپاس او را بیان کند محتاج است.
هرگاه کسی حسد ورزید نیاز دارد که دیده شود.
هر گاه کسی شاکی و گله مند بود نیاز دارد که شنیده شود.
هرگاه کسی تلخ بود نیاز دارد که مهربانی دریافت کند.
هرگاه کسی ستم کرد نیاز داشته است که دوست داشته شود.
هرگاه کسی خساست می ورزد نیاز دارد که بخشیده شود.
دلیل ساده ای از عشق برای هر چیزی وجود دارد و ما هر روز به دنبال دلیلی غیر از آن برای رفتار بد اطرافیانمان می گردیم تا خود را تبرئه کنیم.
17:4 | سعید
|