تبليغاتX
یک سال کافی بود

یک سال کافی بود

 

خیلی وقته چیزی رو برای خودم معنا نمی کنم.

تا یه حدس اشتباه

تا یه امید بی جهت

راهی رو به بیراهه نبره..

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت3:33توسط سعید | |

 

اگه اتفاقات تلخ زندگیم نبودند، من هیچ وقت بزرگ نمی شدم.

و حالا حس می کنم چقدر بزرگ نشدن رو ترجیح میدادم..

 الآن می فهمم چرا می گن بچه تا "زمین نخوره" بزرگ نمی شه.

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت13:50توسط سعید | |

 

زندگی با زمینی ها جالب است..

نباشی، نیستند.

نخندی، نمی خندند.

نگویی، نمی گویند.

نروی، نمی آیند.

و جز اندکی، همگی زمینی اند.

و من به امید این اندکهاست که زنده ام.

و می بینم که می میرند..

چه کنم که من هم زاده این زمینم، و در اندکهاشان جایی ندارم.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت20:8توسط سعید | |

دور و برمون پره از آدمایی که دوست صمیمیمون بودن، و حالا نیستن، 

پره از آدمایی که به ما گفتن مثل خواهر یا برادرمونن و الآن اسممون یادشون نمیاد.

پره از عشقای تموم شده. از عاشقایی که دیگه بهمون حسی ندارن.

فقط چون مدتی کنارشون نبودیم.

فقط چون دیگه به آدمای دیگه عادت کردن..

هیچ وقت نفهمیدم چرا آدما فراموش کارن و چرا این یه نعمته..

این روزا دیگه آدما اگه دو روز کنار هم بشینن می گن دوست شدن.. حتا اگه هکلاسی باشن.

اگه  مسیر رفتن به خونشون یکی باشه صمیمی میشن.

این آدما امروز دوست می شن و فردا دوستیشون تموم میشه.

 

همیشه شنیدم که می گن فلانی آدم نیست، هیچ وقتم نفهمیدم این موجودات خوبی که "آدم" صداشون می کنن چی دارن که بقیه ندارن.

.

به نظر من عشق، دوستی، و هر رابطه دیگه ای بین آدما یه اسم داره: عادت.

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت18:58توسط سعید | |

 

تهمتن کجاست

که آید جوانمردی آموزد از پهلوانان این روزگار

جوانمردی آموزد از پهلوانی که پیروز شد

بر آن کودک شیرخوار

توانا بود هر که همدست شیطان بود

توانا بود هر که نادان بود

چنین گفت فردوسی پاکزاد

بر آن سنگپایه

در آن بامداد

 

عمران صلاحی

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت15:57توسط سعید | |

 

یاد تولدام افتادم..

متن روی کیک، دو سال پیش:

در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هرچه بیشتر اوج بگیری کوچک تر خواهی شد.

متن روی کیک، پارسال:

باید تخمی بشکند تا عقابی به پرواز درآید.

متن روی کیک، امسال:

عقاب کوچک، گاه پرواز است، بال بگشا.

 

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت17:9توسط سعید | |

 

من خیلی جاها اشتباه کردم.

خیلی جاها به خودم امید الکی دادم.

خیلی جاها بی خود فکر کردم واسه اطرافم مهمم.

بی خود فکر کردم خوشبختم.

 

کسی که نور رو ندیده هیچ وقت آرزوی دیدنشو نداره.

اما..

چرا روزنه نوری..؟،

و بعد، خاموشی..

 

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت2:47توسط سعید | |

 

می خواهی بدانی؟

اینکه چقدر برای خداوند ارزش داری.

بدان

همانقدر که او، به هنگام گناه برایت ارزش دارد..

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت16:25توسط سعید | |

فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
 زن و مرد و جوان و پیر
 همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
 تا زنجیر
 ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
 و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم
 چنین می گفت
 فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
 بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت
چنین می گفت چندین بار
 صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت
 و ما چیزی نمی گفتیم
 و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود
 و دیگر سیل و خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبی که لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می کرد و می خارید
 یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را
 و نالان گفت :‌ باید رفت
 و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
باید رفت
 و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
 یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
 کسی راز مرا داند
 که از اینرو به آنرویم بگرداند
و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم
 و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
 چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
 و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
 به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خک و گل بسترد و با خود خواند
 و ما بی تاب
لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم
و ساکت ماند
 نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند
دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
 بخوان !‌ او همچنان خاموش
برای ما بخوان ! خیره به ما سکت نگا می کرد
 پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
بدست ما و دست خویش لعنت کرد
 چه خواندی ، هان ؟
 مکید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آنرویم بگرداند
نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود

 

اخوان ثالث

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت15:6توسط سعید | |

 

خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من

ور نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت..

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت20:42توسط سعید | |