تبليغاتX
یک سال کافی بود

یک سال کافی بود

مطلب" خانومها نخونند" مخالفای زیادی داشت.  پیش بینی هم می شد. تنها مطلبی بود که بعد از پستش به بعضی از دوستان خبر دادم تا بیان و نظر بدن. پس بی هدف نبوده. جالبه که آقایون فقط مقرضانه اظهار موافقت کردن و خانوما به جز یک مورد متعصبانه مخالفت. این انتظارو از هیچ کدوم از دوطرف نداشتم. خودمم مخالف خصلت خانوما نیستم، و اینم دلیل گذاشتن این مطلب نبود. می بینید که "آقایون نخونند" هم هست و تنها دلیل اختلاف زمانی بین این دو پست دیدن واکنش ها بود. راجع به سوال یکی از دوستان که به نظر یه ترفند برای شنیدن نظر خودم بود همونطور که گفتم باید بگم من مخالف خانوما نیستم، اما می دونم ممکنه چجوری از توانایی هاشون بهره بگیرن. دقیقا بستگی به خودشون داره. می تونن خیلی خوب باشن یا حتا خیلی خطرناک. نمی خوام با مردا مقایسه کنم، چون هیچ ربطی به هم ندارن. زن و مرد از دو دنیای متفاوتن. ازینکه بعضی از دوستان رو ناراحت کردم عذر می خوام.

 

عوض کردن شوهر فقط عوض کردن مشکل است. (کاتلین نوریس)
من برای تلفظ شو..هه..هه..هه..هر مشکل دارم. (روزانا آرکوت)

بهترین راه برای تحریک مرد این است که به او بگویی "تو دیگه برای اینکار پیر شدی". (ناشناس)
شوهرم گفت که به فضای بیشتری احتیاج دارد. منم گذاشتمش بیرون و در را قفل کردم.
(روزانا بار)

زن بدون شوهر مثل ماهی بدون دوچرخه است. (گلوریا استینم)
چرا مردان زنان باهوش را دوست دارند؟ زیرا دو قطب ناهمنام یکدیگر را می ربایند.
(کتی لت)

پشت سر تقریبا تمام زنان مشهور مردی ایستاده که ناامیدش کرده است. (نیومی بلیون)
من و شوهرم هیچ وقت به طلاق فکر نکرده ایم. به قتل، کاهی، اما طلاق هرگز.
(جویس برادرز)

بهترین راه برای فراموش نکردن روز تولد یه خانوم این است که یکبار فراموشش کنید. (جوزف کاسمن)
99 درصد جنس مرد را خرده شیشه تشکیل می دهد و بقیه اش را شیشه خرده.
(ناشناس)

مردان دست ساخته زنان هستند. (ژرژ روسو)
اگر زنت حسود است بدان تو را دوست دارد. (ضرب المثل ترکی)

یک حرف مادرشوهر صد عشوه عروس را خنثی می کند. (ضرب المثل افغانی)
خدا یکی، زن یکی.
(ضرب المثل ایرانی)

من گمان می کنم مرد آن موجودی که خدا می خواست از آب در نیامد. به همین خاطر زن را آفرید. (ناشناس)
اگر می خواهید از دست مردی خلاص شوید به او بگویید: دوستت دارم، می خواهم با تو ازدواج کنم و صاحب چندید بچه بشوم. (ریتا رادنر)

برای یک زن 20 سال طول می کشد تا از پسرش مردی بسازد ولی یک زن دیگر در 20 دقیقه او را خر می کند. (هلن رولند)
زنها در زندگی عاشق ساده ترین چیزها می شوند: مردها.
(جی فاینجر)

عیال پرست، خدا پرست می شود. (ضرب المثل ایرانی)
مرد خطاکاری که لبخند می زند به دنبال کسی است که تقصیر را به گردن او بیاندازد.
(رابرت بلاش)

اگر خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شکمش را در دست بگیر (ضرب المثل اسپانیایی)
دودسته مردان حقیقی وجود دارند: مردانی که مرده اند و آنهایی که هنوز زاده نشده اند.
(ضرب المثل چینی)

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت16:27توسط سعید | |

 

زن تا زمانی که شوهر نکرده است در مورد آینده خود نگران است، مرد بعد از آنکه ازدواج کرد. (آلن پیز)
برای یافتن زن می ارزد یک جفت کفش بیشتر پاره کنی. (ضرب المثل چینی)

وقتی شیطان از عهده کاری بر نمی آید زن را می فرستد. (ضرب المثل نروژی)
مردها دوبار خوشحال می شوند. زمانی که زن می گیرند و زمانی که زن را به خاک می سپارند. (ضرب المثل لاتین)

مردان احمق به زن می گویند: ساکت باش، حرف نزن. اما مردان عاقل به زنان می گویند: وقتی دهانت بسته است خوشگل تر می شوی. (ناشناس)
هرچه زنت را بیشتر بزنی غذای بهتری می خوری (ضرب المثل روسی)

زنها بهتر از هرکس جنس خود را شناخته اند به همین دلیل در اولین فرصت از هم بد می گویند. (توفیق)
آب در غربال بهتر می ماند تا راز در دهان زن. (ضرب المثل استونی)

ازدواج کردن و ازدواج نکردن هر دو باعث پشیمانیسم. (سقراط)
آنکه از زن خوشگل بدش می آید زن بدگل است. (ضرب المثل ایتالیایی)

اگر تله دنبال موش برود زن هم دنبال مرد می رود. (ضرب المثل سوئدی)
به زن لال هم اگر اسرار خود را بسپاری فاش می کند. (ضرب المثل انگلیسی)

با زن زشت ازدواج کنید و با خیال راحت از خانه خارج شوید. (توفیق)
زن از پهلوی چپ شد آفریده، کس از چپ راستی هرگز ندیده.
(جامی)

زنی که به دو مرد اظهار عشق و دوستی کند هر دو را فریب می دهد. (ضرب المثل پرتغالی)
دو زن هرگز با هم دوستی نمی کنند مگر برای توطئه علیه زن دیگری.
(آلفونس کار)

چهره یک زن نماینده شوهر اوست، و پیراهن یک مرد نماینده زن او. (ضرب المثل یوگسلاوی)
کمانی را که زن کشیده باشد هرگز تیری پرتاب نمی کند.
(ضرب المثل ژاپنی)

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت10:14توسط سعید | |

دیروز، تولد امام زمان، پدربزرگم زنگ زد برم پیشش. توی محرم پیشش بودم، ایستگاه صلواتی داشتن و من کمک می کردم. دیروزم شربت و شیرینی می دادن. بهم گفت برم کمکشون.
منم طبق معمول مسئولیت دادنش به مردم افتاد گردنم. دوست داشتم.
آدم گرم و اجتماعی ای هستم، وسه همین از برخورد با مردم لذت می برم.
تمام بعد از ظهر من شربت دستم بود و بین دو تا لاین جاده وایستاده بودم. فک کن با چه تیپی. کفش اسپرت مشکی مخملی، شلوار لی آبی، تی شرت سبز خیاری، و باحالترین قسمتش: موی پف کرده و شونه نزده. البته جای توضیح داره که بخاطر جلوگیری از قضاوتهای نادرست بگم اصلا سوسول و بدلباس نیستم. به قول خیلیا مدپوش نیستم. موهامم سیخ نمی کنم، معمولی.
حالا با این موها و تیپ ضایع ببین مردم چجوری تا شب تحملم کردن. تمام طول روز یه لبخند ناز انداخته بودم رو اون لبای قشنگم و جذب مشتری می کردم. مردمم که به لطف خدا همه زده بودن بیرون و دلی از سوگ درآوردن.
چه آدمای باحالی!
یه دخترخانوم اومده بود شربت می خواست، رفتم با سینی تعارف کنم دیدم بطری داره. خندم گرفت گفتم بده برات پرش کنم، حالا فک کن اون وسط چی باعث قهقهم شد. ناکس توش یخم انداخته بود.
یه مرده با ماشی داشت میومد که یه شربت دستش بود تا منو دید خوردش و لیوانشو انداخت. اومد پیشم من با لبخند گفتم بفرمایید. فهمید اون شربتو دستش دیدم گفت: پرتقالی بود، لیموییشو نخورده بودم. نکته خنده دار مطلب اینجاس که منی که سه ساعت داشتم شربت پخش می کردم نمی دونستم شربت لیموییه، یارو از 5 متری لیوانو که دید فهمید.
آخر این خاطره رو هم با آخرین اتفاق دیشب تموم کنم. یه سینی 6 تایی شربت مونده بود دستم. همه شربتا تموم شده بود. بهم گفتن بیا بقیشو خودت بخور، منم گفتم نه، شاید یکی تشنش باشه. یه ماشین اومد که 5 نفر توش بودن، رانندش زن بود. هر یه لیوانو که بر می داشت دوبار می گفت ایشالله داماد شی، من دیگه اعصابم خورد شد آخرش گفتم بابا آخرکاری انقد نفرین نصیب ما نکنین، آخرین ماشینم خلاصه با خنده گذاشت و رفت.
اینم از داستان ما، ضمن اینکه موقع خواب داییم همونجایی که من بودم یعنی خونه بابابزرگم بود، خلاصه گفتیم واسه شکستن سکوت تنوعی به خرج بدیم و صدایی در بیاریم. افتادیم به جون شلوارای همدیگه. اون بکش من بکش. بعد از دقایقی کشمکش بنده حقیر دارنده مدای طلای المپیک در این رشته موفق به باز نمودن کامل حاشیه شلوار ایشان  شدم و صدای مهیبی همه جا را فرا گرفت.
تقریبا یه درز تو کمر مونده بود که همون کشتش بود.
بعد مشغول وارسی شلوارک خودم شدم و فهمیدم که بابا عجب جنسی داشت. دمش گرم خوب مقاومت کرد و منم جون سالم به در بردم.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت8:3توسط سعید | |

 

هنگامی که نیکیتا خروشچف در کنگره حزب کمونیست شوروی سابق جنایت های استالین را مورد مواخذه قرار می داد، اتفاق جالبی رخ داد.
هنگام سخنرانی اش یک نفر از میان جمعیت فریاد برآورد: خروشچف، وقتی بی گناهان قتل عام می شدند شما کجا بودید؟
خروشچف گفت هر کس این حرف را زد از جا برخیزد.
اما هیچ کس از جایش تکان نخورد.
خروشچف ادامه داد، خودتان به سوالتان پاسخ دادید. در آن زمان من دقیقا همان جایی بودم که الآن شما هستید.

باید بیاموزیم اگر خود را به جای دیگران نگذاشتیم نباید آنها را قضاوت کنیم.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت10:34توسط سعید | |

کالین ویلسون که امروز نویسنده مشهوریست وسوسه خودکشی را در 16 سالگی از سر گذرانده است چنین توصیف می کند: وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه زهر را برداشتم. زهر را در لیوان پیش رویم ریختم. غرق تماشایش شدم، رنگش را نگاه کردم و مزه احتمالیش را در ذهنم تصور کردم. سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم و بویش به مشامم خورد. در این لحظه ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم درخشید. توانستم سوزش آن را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد شده در درون معده ام را ببینم. احساس آسیب آن زهر چنان حقیقی بود که گویی آن را نوشیده بودم. سپس مطمئن شدم هنوز این کار را نکرده ام. در طول چند لحظه ای که لیوان را در دست داشتم و امکان مرگ را مزه مزه می کردم با خودم فکر کردم:
اگر شجاعت کشتن خود را دارم پس شجاعت ادامه زندگی را هم دارم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت12:1توسط سعید | |

 

یک ضرب المثل قدیمی می گوید: میمون پیر دستش را داخل نارگیل نمی کند.
در هند، شکارچیان برای شکار میمون سوراخ کوچکی درون نارگیل ایجاد می کنند. یک موز درون آن می گذارند و در زیر خاک پنهانش می کنند. میمون دستش را به داخل نارگیل می برد و به موز چنگ می اندازد. اما دیگر قادر نیست دستش را بیرون بکشد چون مشتش از دهانه سوراخ خارج نمی شود. فقط بخاطر اینکه حاضر نیست میوه را رها کند. در اینجا میمون درگیر جنگی می شود که راه فرار آن را نمی پذیرد. دست کشیدن از موز. در این جنگ ناباورانه شکست می خورد و اسیر شکارچیان می شود.
این اتفاق دقیقا در زندگی ما نیز رخ می دهد. ما در حقیقت متوجه نیستیم که از دست دادن بخشی از چیزی بهتر است تا از دست دادن تمام آن.
در تله گرفتار می شویم، اما از گرفته هامان نمی گذریم.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت10:19توسط سعید | |

دیشب خواب دیدم یه خواهر بزرگتر از خودم دارم. حدود بیست و یکی دو ساله. عاشقونه دوسش داشتم. باهم می خندیدیم. باهم حرف می زدیم.. ازینکه داشتمش خیلی خوشحال بودم.. اما..
خواب بود..
وبیدار شدم..

 باز من تنهام..

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت14:16توسط سعید | |

یک ساعت پیش، از سر مزار اومدم. خبر دادن که پسرخاله مادرم مرد. من زیاد نمیشناختمش. جوون بود.. یه بار تو عروسی خاله خودم دیده بودمش.. آدم خیلی سالمی نبود، اما یه آدم بود..
جسدشو از بیمارستان آوردن، دیشب مرده بود و گذاشته بودنش تو سردخونه، خونشون داشتن می شستنش که ما رسیدیم..

وقتی زنده بود هیچکسی ازش راضی نبود. یه جور بیماری عصبی داشت که نمی تونست خودشو کنترل کنه. همه یه بارم که تو عمرشون شده بود پشتش حرف زده بودن.
اما حالا مرده بود..
حالا که مرده بود واسش گریه می کردن. عکساشو نگاه می کردن و می گفتن چه پسر خوبی بود. خوشتیپ بود. بامرام بود..
من دلم می سوخت، هرکی پیشم این حرفارو می زد بهش می گفتم یکم دیر کردی، حالا دیگه وقتش نیست.
هیچکس وقتی زنده بود براش کاری نکرد..
تو همین فکرا با خودم کلنجار می رفتم که دیدم صدای داد و بیداد چند برابر شد. تو کفن پیچیده آوردنش بیرون و گذاشتنش تو تابوت. همه اومدن زیر تابوتو گرفتن. منم رفتم دسته سمت چپشو گرفتم، عقبش. از پشت بهش نگاه می کردم.
خدا بیامرزدش، وقتی گفتن مرده کسی باور نکرد، فکر می کردن دروغه، همین آدما چنان با زار زیر تابوتشو داشتن که آدم حرصش می گرفت.
بالاخره رسیدیم به آرامگاه، دفنش کردن. صدای گریه همه رو می شنیدم اما تو این فکر بودم که اون الآن داره چیکار می کنه. چی می خواد بگه. حتما باور نمی کرد مرده. ازینکه همه دارن میرن ناراحت بود، اما هیچکس اینارو نفهمید..
همونجا به خودم گفتم چقدر آدمای زنده دور و برمونن که خدای ناکرده بعد مردنشون قراره حسرت یبار لبخند زدن رو بهشون بخوریم. غصه بخوریم که چرا یجایی جواب سلامشونو ندادیم.
به خودم قول دادم ازین به بعد با زنده ها طوری زندگی کنم که بعد رفتنشون هیچوقت کار نکرده و حرف نگفته ای براشون نداشته باشم..

دست به شاهنامه بردم و این اومد:

ستمکاره خوانیمش ار دادگر                       هنرمند دانیمش ار بی​هنر
اگر مرگ دادست بیداد چیست          ز داد این همه بانگ و فریاد چیست
ازین راز جان تو آگاه نیست                       بدین پرده اندر ترا راه نیست
همه تا در آز رفته فراز                              به کس بر نشد این در راز باز
برفتن مگر بهتر آیدش جای                          چو آرام یابد به دیگر سرای

حتما جای خوبی رفته..

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت8:47توسط سعید | |

نیکوس کازانتاکیس (نویسنده زوربای یونانی) تعریف می کند که در کودکی پیله کرم ابریشمی را روی درختی می یابد، درست زمانی که پروانه خود را آماده می کند تا از یله خارج شود. کمی منتظر می ماند، اما سرانجام چون خروج پروانه طول می کشد تصمیم می گیرد به این فرآیند شتاب ببخشد. با حرارت دهانش پیله را گرم می کند. تا اینکه پروانه خروج خود را آغاز می کند. اما بالهایش هنوز بسته اند و کمی بعد، می میرد.
او می گوید: بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود اما من انتظار کشیدن نمی دانستم. آن جنازه کوچک تا به امروز یکی از سنگین ترین بارها بر روی وجدانم بوده. اما همان جنازه باعث شد بفهمم که فقط یک گناه کبیره حقیقی وجود دارد: فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان. بردباری لازم است، و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خدا برایمان برگزیده است.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت18:39توسط سعید | |

 

دیشب یه خواب دیدم که دلم می خواد تعریف کنم.
بعضی جاهاش خیلی واضح نبود، از اونجایی که یادم میاد میگم.
خواب دیدم بعضی از اطرافیانم رو با اسلحه زخمی کردم. حالا که فکر کردم اونا دقیقا کسایی بودن که تو رابطه من و معشوقم اذیتم می کردن و یه جورایی برام یه سد

بودن.
بعد از زدن ضربه، پشیمون شدم و به همه خبر دادم؟، بردیمشون بیمارستان. همه زنده موندن.
اما من..، من رفتم زندان. قرار بود دوسال اونجا بمونم.
همراه پدرم داشتم می رفتم، اون همش دلداریم می داد که زود تموم میشه و واست سوء سابقه نمیشه و این حرفا..
اما من انگار منتظر چیزی یا کسی بودم. حس می کردم تو دنیای 20 روز پیشمم.
اون اومد، عشقم. می دونستم حتا نگامم نمی کنه اما من بهش خیره شدم. نیاز داشتم تا لااقل برای خداحافظی برق نگاشو ببینم. انگار برای اون اینکارو کرده بودم.
نگام نکرد و من رفتم تو سلول.. گریم گرفت.
وقتی یه گوشه نشستم اومد کنار در و نگام کرد. من فقط خیره موندم..
گفت آدما باید تو زندگی سختی ببینن. این جزو زندگیه. تو باید تحمل کنی. باید واسه دیگران فداکاری کنی..
اونجا حس کردم کاش اینو نمی گفت. حس کردم چه کار بیهوده ای کردم. اون حتا منو نمی خواد. از حرف زدنش پیدا بود.
سرمو گذاشتم پایین و برای خودم گریه کردم..
صبح که از خواب پا شدم چشمام و بالش زیر سرم کامل خیس بود. حتا بعد بیداریمم گریم گرفت..
یادم اوم بعد از این 20 روز ،این اولین باری بود که گریه کردم...

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت10:7توسط سعید | |

به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟

امی

شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.

لاری

اگر یکشنبه، مرا توی کلیسا تماشا کنی، کفشهای جدیدم رو بهت نشون میدم.

میگی

شرط میبندم خیلی برایت سخت است که همه آدمهای روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچین کاری کنم.

نان

در مدرسه به ما گفتهاند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام میدهد؟

جین

آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟

لوسی

این حقیقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولینگ میزند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمیرود؟

آنیتا

آیا تو واقعاً میخواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟

نورما

چه کسی دور کشورها خط میکشد؟

جان

من به عروسی رفتم و آنها توی کلیسا همدیگر را بوسیدند. این از نظر تو اشکالی نداره؟

نیل

آیا تو واقعاً منظورت این بوده که « نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟ » اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم.

دارلا

بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود.

جویس

وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی درباره ات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمه ای نزنی.

دوست تو (اما نمیخواهم اسمم رو بگم)

لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من قبلاً هیچ چیز از تو نخواسته بودم. میتوانی درباره اش پرس و جو کنی.

بروس

برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم میدادیها! ها!

دنی

من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اینهمه مو در تمام بدنش.

تام

فکر میکنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد.

روث

من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم.

الیوت

از همۀ کسانی که برای تو کار میکنند، من نوح و داود را بیشتر دوست دارم.

راب

برادرم یه چیزایی دربارۀ به دنیا آمدن بچه ها گفت، اما اونها درست به نظر نمیرسند. مگر نه

مارشا

من دوست دارم شبیه آن مردی که در انجیل بود، 900 سال زندگی کنم.

با عشق کریس

ما خواندهایم که توماس ادیسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دینی یکشنبه ها به ما گفتند تو این کار رو کردی. بنابراین شرط میبندم او فکر تو را دزدیده.

با احترام دونا

آدمهای بد به نوح خندیدند « تو احمقی چون روی زمین خشک کشتی میسازی » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همین کارو میکردم.

ادی

لازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه میکنم.

دین

فکر نمیکنم هیچ کس میتوانست خدایی بهتر از تو باشد. میخوام اینو بدونی که این حرفو بخاطر اینکه الان تو خدایی، نمیزنم.

چارلز

هیچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سه شنبه ساخته بودی، دیدم، معرکه بود.

جین

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت20:49توسط سعید | |

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.

مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،” خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟” زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.”

پسرک گفت:”خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد”. زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،” خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.” مجددا زن پاسخش منفی بود”.

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: “پسر…از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم”

پسر جوان جواب داد،” نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه”.

اون پسر کوچک بیل گیتس بود.

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت13:17توسط سعید | |

 

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت

هر کسی غصه اینکه چه می کرد نداشت

چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید

خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت18:53توسط سعید | |

 

خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش

ونماند هیچش الا هوس قمار دیگر..

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت9:59توسط سعید | |

بذارید یه چیز جالب تعریف کنم. امروز با خالم که خیلی باهاش راحتم و تقریبا نصف عمرشو خونه ما بوده مغازه پدرم نشسته بودیم. بیچاره یه بادبزن خریده بود که خیلی دوسش داشت. همین یه دونه ازون رنگ مونده بود.

منم طبق معمول جهت مرض ریختن بادبزنو گرفتم داشتم بازی می کردم که یهو به ذهن خبیسم زد که بذارمش اونطرف شیشه رو پنجره. وقتی دید کلی داد و هوار کرد که برش دار. منم خب دلم سوخت گفتم باشه بیخیال مرض. کاش نمی سوخت. رفتم بر دارم که با عنایات الهی از دستم افتاد پایین. از اونجایی که ما طبقه بالا بودیم منم مسیر افتادن بادبزنو دنبال کردم که برم برش دارم.

پایین یه چارپنج متر اونورتر یه یارو داشت میومد سمت بادبزن. ترسیدم روش لگد کنه، خالم خفم می کرد. دیدم نه، متوجه بادبزنه شده، شکری به درگاه پاک ایزدی فرستادیم و هنوز دلیورنداده برگشت. دیدم یارو خم شد تا کمر بادبزنه رو برداشت. گفتم دمش گرم لابد می خواد ببینه صاحبش کیه برداره بده بهم. منم رفتم دستمو بلند کنم که منو ببینه دیدم یارو یه دو قدم رفت اونوتر. گفتم ببین چه وجدان پاکی داره، می خواد بده به این همسایه های پایینمون تا برم ازشون بگیرم. دیدم نه، یارو آنچنانم ازون وجدانه بهره مند نشده بادبزنو گرفت و تو اون هوای گرم به فکر اینکه خدا از آسمون واسش فرستاده برداشت و رفت و جلو چشمون خودشو باد می زد.

حالا اینجا خالم داد و هوار، من کرکر خنده.

+نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت0:10توسط سعید | |

مدتیه دارم تلاش می کنم تا به خودم برسم. تو این مدت به خودم گفتم ناراحتی تعطیل. غصه خوردن واسه گذشته تعطیل. خاطره ها تعطیل.
اما، تو مطالبی که تو کامپیوترم داشتم متنی رو دیدم که برای چند لحظه ام که شده دردامو تازه کرد.
فقط می ذارمش و دوباره میگم غصه تعطیل..


چقدر سخته وقتي تو زندان عاشقي گرفتار شدي و ازت پرسيدن جرمت چيه؟؟؟ بگي : عشق ... چقدر سخته وقتي كه كادو تولدت كه هميشه كلي واست عزيزه بي وفايي باشه ... چقدر سخته وقتي كسي كه دلت رو اسير كرده جواب نگاه عاشقانه تو رو نده ... چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق چيزي نمي دونه ... ولي سخت تر از همه اينه كه تو جاده هاي عاشقي به تابلوي عبور ممنوع بخوري به همون تابلويي كه هزاران قلب عاشق رو پشت خودش نگه داشته ... عشق ممنوع.

ازین مطلبا زیاد دیدین، اما بعد این مدت فشار و جنگ با خودم این اولین متنی بود که وجود منو توش داشت.
روز تولدم دیدمش، 16 روز پیش، و اون بجای یه کادوی تولد نگاه سردشو نشونم داد.
من بهش گفتم "تو عاشقمی؟" و اون هیچی نگفت. فهمیدم از عشق چیزی نفهمیده بود..
خیلی سخت بود..
توی این 16 روز انقدر سخت با خودم جنگیدم که حالا این سعیدم. سعیدی که راه درست عشق ورزیدنو می دونه، سعیدی که مهرش مال همست. سعیدی که زندگیو لمس می کنه و آدمارو می فهمه..

حالا بازم میگم: غصه تعطیل

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت0:56توسط سعید | |

به یکدیگر عشق بورزید ، اما از عشق بند مسازید

بگذارید عشق دریایی مواج باشد در میان سواحل روح شما ...

با هم بخوابید و برقصید و شادمان باشید، اما بگذارید هر یک از شما تنها باشد

د ل های خود را به یکدیگر بدهید اما نه برای نگه داشتن

زیرا تنها دست زندگی شایسته است دل های شما را نگه دارد

در کنار یکدیگر بایستید اما نه بسیار نزدیک به یکدیگر

زیرا ستون های معبد جدای از هم می ایستند

و  درخت بلوط و درخت سرو در سایه هم نمی بالند..

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت0:53توسط سعید | |

 

خانمی طوطی خرید٬ اما روز بعد آن را به مغازه برکرداند. او به صاحب مغازه گفت: این پرنده صحبت نمی کند! صاحب مغازه پرسید: آیا در قفس آینه ای هست؟!؛ طوطی ها عاشق آینه هستند: آنها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند. آن خانم یه آینه گرفت و رفت.

روز بعد آن خانم برگشت٬ طوطی هنوز صحبت نمی کرد. صاحب مغازه پرسید: نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند! آن خانم یک نردبان گرفت و رفت.

اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت: آیا طوطی شما در قفس تاب دارد؟نه؟!خوب مشکل همین است. به محض اینکه شروع به تاب خوردن کند٬ حرف زدنش تحسین همه را برمی انگیزد. آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت.

وقتی آن خانم روز بعد وارد مغازه شد! چهره اش کاملا تغییر کرده بود. او گفت: طوطی مرد!

صاحب مغازه شوکه شد و پرسید: واقعا متاسفم٬ آیا او یک کلمه هم حرف نزد؟

آن خان پاسخ داد: چرا! درست قبل از مردنش با صدایی ضعیف از من پرسید که آیا در آن مغازه٬ غذایی برای طوطی نمی فروختند؟!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت0:52توسط سعید | |

 

شنا کردن را در عمیقترین نقطه آب یاد بگیر.

به جایی که کوزه خودت را گذاشته ای سنگ پرتاب نکن.

حتا بهترین چوب ها نیز ممکن است روزی گرفتار موریانه شوند.

اگرچه دریا آرام است، ممکن است زیر آب تمساحی کمین کرده باشد.

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت22:33توسط سعید | |

برخی آنچنان به آبرویشان توجه می کنند که شخصیت خود را از دست می دهند.

کسی می تواند بلندتر بپرد که از فاصله ای دورتر خیز بردارد.

آموزش دهید، اما موعظه نکنید.

کسی که می تواند، عمل می کند و کسی که نمی تواند، موعظه می کند.

اگر لازم است گاهی بیفتید اما هنگامی که افتادید بر زمین دراز نکشید.

بیش از آنچه که به نظر می رسد داشته باشید و کمتر از آنچه می دانید حرف بزنید.

امید بهترین را داشته باش و برای بدترین آماده باش.

هیچگاه به انتقاد پاسخ ندهید مگر آنکه منتقد حق داشته باشد. وقتتان را برای دفاع در مقابل انتقادهای بیهوده دیگران تلف نکنید.

خشمگین شدن از انتقاد، تاییدی بر درستی آن است.

اگر کسی با سنگ به شما ضربه زد با او دعوا نکنید. سعی کنید خودتان را به چنان ارتفاعی برسانید که سنگ او به شما برخورد نکنید.

هدف داشتن به تنهایی کافی نیست. باید به هدف بزنید.

هیچگاه پند ندهید، مگر آنکه از شما بخواهند.

توصیه کسی را که به شما علاقمند است حتا اگر با آن موافق نباشید یادداشت کنید.

ممکن است انسان همیشه قهرمان نباشد، اما همیشه می تواند یک انسان باشد.

کسانی که نمی توانند خم شوند با اندکی باد به زمین می افتند.

خداوند بهشت عاری از خشونت است. این را بدان.

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت22:33توسط سعید | |

نامه آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش:

 

به پسرم درس بدهید.

او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویی، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزیدکه از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.

اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و به زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشان، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند.

به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.

ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.

به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.

به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.

در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده  نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت1:59توسط سعید | |

 

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس ده هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.

این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.

و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت1:58توسط سعید | |

 

بین زن و مرد هرچیزی می تواند باشد.

عشق، نفرت، دشمنی، کینه.

اما دوستی نمی تواند باشد.

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت21:21توسط سعید | |


باید بگم دقیقترین خصوصیات اخلاقی افراد رو می شه از روی تولدشون فهمید. حدس این خصوصیات برمی گرده به سال و ماه تولد، روزش، ساعتش و مکان قرارگیری خورشید یا ماه در لحظه تولد. بنا براین با دونستن فقط ماه تولد اطلاعات ما تقریبی خواهد بود.

برج حمل : فروردین
متولدین برج حمل، با هوش سرشار، سرعت در تفکر و بی صبریشان شناخته می شوند.
اما این خصوصیات باعث خودبینی و تکبر آنها می شود. آنها کاردان و خودرای هستند، اما اعتماد به نفسشان موجب تعادل در زندگیشان می شود.
شریک واقعی زندگی متولدین برج حمل، متولدین برجهای اسد و قوس هستند.

برج ثور: اردیبهشت
متولدین برج ثور افرادی حرفه ای و هوشیار هستند و تصمیم هایی که می گیرند به هیچ وجه تغییر نمی کند. پافشاری آنها باعث داشتن دوستان وفادار می شود.
آنها مالکیت را دوست دارند، اما در صورتی که این اخلاق را در دوستان و یا شرکای زندگیشان ببینند حس حسادتشان تحریک می شود.
شریک واقعی زندگی متولدین برج ثور، متولدین برجهای جدی و سنبله هستند.

اطلاعات بیشتر برای heleya: سمبل این ماه زمرد است که نشانه عشق است. سمبل گل برای این ماه سوسن سفید است که نشان از شیرینی و فروتنی دارد. شما متولد سال اسب هستید.  از ویژگیهایتان اینست که بسیار اجتماعی هستید. منعطف و شهوت ران و همیشه در وسط جمع هستید. کله شق خودرای و رک ولی بسیار خوش قلبید.

برج جوزا: خرداد
متولدین برج جوزا افرادی باهوش، احساساتی، خوش خنده و اجتماعی هستند.
آنها جاه طلب و به دنبال نام اند. اما عشق شان به تغییر و تازگی باعث نرسیدن به اهدافشان می شود.
افراد متولد برج جوزا عاشق پیگیری مسائل عقلانی هستند. شریک واقعی زندگی متولدین برج جوزا، متولدین برجهای میزان و دلو هستند.

برج سرطان: تیر
متولدین برج سرطان، افرادی محافظه کار و عاشق فضای خانه هستند. آنها دوست دارند در خانه سرگرم شوند و کمی آشپزی کنند.
ممکن است کله شق و لجوج به نظر برسند اما این نقابی است که بر روی ناامنی هایشان می کشند.
متولدین این برج دوستانی صمیمی هستند که قلبی پاک دارند.
شریک واقعی زندگی متولدین برج سرطان، متولدین برج های عقرب و حوت هستند.

برج اسد: مرداد (ماه من)
متولدین برج اسد، رهبرانی ذاتی، جذاب و باوقارند.
ممکن است آنها خودسر و لجوج و در عین حال بیش از حد احساساتی باشند اما خودرای بودن و انرژی مثبت این افراد موجب می شود که دوستان بسیاری اطرافشان را بگیرند.
شریک واقعی زندگی متولدین برج اسد، متولدین برجهای قوس و حمل هستند.

اطلاعات بیشتر راجع به خودم: سمبل این ماه نوعی الماس موسوم به پرایدوت است که نشانه شادی دوطرفه است. سمبل گل برای این ماه گلایل زرد است که نشان از صمیمیت دارد. من متولد سال میمون هستم. متولدین این سال افرادی میهمان نواز و عاشق به مهمانی رفتن هستند. معمولا باهوشند و اکثرا به افراد مشهوری بدل می شوند. لئوناردو داوینچی و الیزابت تایلور در زمان مشابهی با من به دنیا آمده اند.

برج سنبله: شهریور
متولدین برج سنبله اغلب افرادی محافظه کار و فروتن هستند. ولی همین افراد نیز می توانند ایرادگیر و دمدمی مزاج نیز باشند.
آنها عاشق پرورش و تربیت هستند و به همین دلیل برای فامیل و خانواده اهمیت بسیاری قائلند.
این افراد همیشه سالم زندگی می کنند و سنشان کمتر از چهره شان نشان می دهد. شریک واقعی زندگی متولدین برج سنبله، متولدین برجهای ثور و جدی هستند.

اطلاعات بیشتر برای heleya: سمبل این ماه یاقوت کبود است که نشانه درست اندیشیدن است. سمبل گل برای ماه سژتامبر گل بنفشه است که نشان از تازگی دارد. متولد سال خرگوش است. فردی مشهور و هنرمند است. ولی احساس ناامنی زیادی به او دست می دهد. از اینرو بسیار محتاط است. در میان متولدین این سال وکیل و سیاستمداران زیادی دیده می شود. در صورتی که یک خرگوش با خرگوش دیگری در ارتباط باشد بسیار ثروتمند خواهد شد. ناژلئون بناژارت و انیشتین در این سال به دنیا آمده اند.

برج میزان: مهر
متولدین برج مبزان افرادی جذاب، سیاستمدار و دارای عشق پاک، منزه و مهربان هستند.
آنها برای ازدواج زوج خوبی خواهند بود و معمولا با جوانان ازدواج می کنند و چندتا..
شریک واقعی زندگی متولدین برج میزان متولدین جوزا و دلو هستند.

اطلاعات بیشتر برای دختر جهنمی: سمبل این ماه سنگ سفید است به نشان امیدواری. سمبل گل برای ماه مهر گل همیشه بهار یا اشرفی سفید است که نشان از حسادت دارد. شما متولد سال بز هستید. متولدین این سال اغلب نویسنده، نقاش، ستاره شناس، هنرمند و با شخصیت هستند، اما امکان دارد گاهی هدایایی که از آنها می گیرید احمقانه باشد. افراد مشهوری که در این سال متولد شده اند عبارتند از جین استن و محمدعلی کلی. دوست شما متولد سال اژدهاست. متولدین این سال بسیار خوش شانس، تاثیرگذار، قدرتمند و موفق هستند و اینگونه اشخاص با چنین خصوصیاتی در فلسفه چینی ها جایگاه خاصی دارند. البته ممکن است بعضی از این افراد وحشی و عصبی هم باشند. افراد مشهوری که در این سال به دنیا آمده اند عبارتند از جان لئون و بروس لی.

برج عقرب: آبان
متولدین برج عقرب افرادی زیرک، جنگجو، خودسر و کله شق هستند و در زندگی به دنبال کشف چیزهای جدید می گردند.
شریک واقعی زندگی متولدین این برج، متولدین برج های حوت و سرطان هستند.

برج قوس: آذز
متولدین برج قوس، افرادی راستگو، جالب، خوشبین، صبور و در روابط هدفمند هستند.
برون گرایی آنها باعث جذابیت و رک و بی پرده سخن گفتن شان می شود.
استقلال و خارج از خانه بودن از مشخصه های آنهاست. شریک واقعی زندگی آنها، متو.لدین برجهای اسد و حمل هستند.

برج جدی: دی
متولدین برج جدی، افرادی جدی، جاه طلب، منظم و قابل اعتماد هستند. این افراد معمولا چند دوست نزدیک و صمیمی دارند و به ایشان وفادارند.
آنها می توانند بسیار شکننده و ساده مسلک باشند، اما درباره مسائل مربوط به قلب، احساساتی و عاشق پیشه اند.
شریک واقعی زندگیشان، متولدین برج های سنبله و ثور هستند.

برج دلو: بهمن
متولدین برج دلو افرادی جذاب، دوست داشتنی و خودمختارند.
خودرای، روشنفکر، راستگو و اجتماعی، اینها از صفات خوب متولدین برج دلو است و آنها با برخورداری از این صفات، می توانند بسیار باشکوه، ماجراجو و مستقل باشند.
نزدیک شدن به این افراد مشکل است. ولی آنها با شخصیت و مهربان هستند.
شریک واقعی زندگی شان متولدین برج های جوزا و میزان هستند.

اطلاعات بیشتر برای مهسا: سمبل این ماه یاقوت بنفش است که نشان بی ریایی است. سمبل گل برای این ماه بنفشه است که نشان از عفت و پرهیزکاری دارد. شما متولد سال بز هستید. متولدین این سال اغلب نویسنده، نقاش، ستاره شناس، هنرمند و با شخصیت هستند، اما امکان دارد گاهی هدایایی که از آنها می گیرید احمقانه باشد. افراد مشهوری که در این سال متولد شده اند عبارتند از جین استن و محمدعلی کلی.

برج حوت: اسفند

متولدین برج حوت، افرادی زودگذر، عاشق، فهمیده و هنرمند هستند.
اما این افراد قاطعیت ندارند و احساساتی بودنشان باعث برخورداری ایشان از قلبی باز و فراخ است.
شریک واقعی زندگی متولدین برج حوت برج های عقرب و سرطان هستند.


اگه خواستید اطلاعات بیشتری از خصوصیات و جزئیات تولدتون رو بدونید ناریخشو بهم بگید تا براتون بذارم . با گفتن سال تولدتون هم می تونم اطلاعات راجع به حیوان مربوط به سال تولدتون و خصوصیاتشو براتون بگم.

برای دوستانی که درخواست کردن مطالب بیشتر و دقیقتر به ماه تولدشون اضافه شده.

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت14:47توسط سعید | |

 

پائیز، درخت، باد، بی برگ و بری
شب، صاعقه، مِه، پرنده و دربدری
کابوس چنان است که در باغ زمان
هرشاخه به دست خویش دارد تبری

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دل، این دل پر حسرت و غم هدیه به تو
شمع و شب و دفتر و قلم هدیه به تو
می خواستم از درد جدایی بنویـ...
این نامه ناتمام هم هدیه به تو

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت14:39توسط سعید | |

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد:
می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.
روزی دریک مراسم همسرایی, تصویر کامل مسیح را در چهرة یکی از جوانان همسرا یافت.
جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت.
تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز بری یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود…کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.
نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت.
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!"
داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟!
گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عیسی بشوم!"
می توان گفت: نیکی و بدی یک چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند.

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت16:34توسط سعید | |

امروز تصمیم گرفتم خودمو پیدا کنم و بشناسم. می خوام با خودم کنار بیام و آرامش زندگیمو پیدا کنم. می خوام حس کنم گذشته ها گذشته.

باید بریم اون بالا بالاها..

اسمم تو وبلاگ "ناامید" بود. از حالا می شه "سعید". هم اسم خودمه، هم یعنی "خوشبخت".

اسم وبلاگ از "یک سال کم بود" تغییر پیدا کرد به "یک سال کافی بود".

موافقید؟

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت16:31توسط سعید | |

امروز آخرین روز ماه رجبه. همه اتفاقات تو همین ماه برام افتاد. ماهی که می گن ماه لطف خداست. منم تصمیم گرفتم اتفاقی که برام افتاده رو لطف و مصلحت خدا بدونم و پاش وایستم.
امروز رفتم تا براش پی ام بذارم، این کارو کردم. بهش گفتم شیطان.. هر چی حرف تو دلم بود زدم.
اما پاکش کردم. فکر کردم بهتره پیش خودم تمومش کنم و حرف دلم، حرف دل خودم بمونه..

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت10:3توسط سعید | |

«تام دمیسی» فوتبالیست مشهور آمریکایی وقتی به دنیا آمد یک دستش ناقص بود و فقط نیمی از پای راست را داشت. اما او پدر و مادری فوق العاده داشت که هرگز اجازه نمی دادند از نقص اعضا رنج ببرد و در نتیجه تمامی کارهایی را که پسران هم سن و سالش از عهده آن بر می آمدند انجام می داد. با بچه ها به اردو می رفت و با آنها بازی می کرد. او متوجه شده بود که در بازی فوتبال می تواند توپ را از هر بازیکنی دورتر بزند و برای انجام بهتر این کار کفش مخصوصی تهیه کرد.

زمانی که می خواستند برای انتخاب یک شوت زن خوب امتحانی به عمل آورند او بدون توجه به نقص بدنی اش در آن امتحان شرکت کرد و برنده شد. مربی تیم با دیدن اعضای ناقص او ابتدا در عضویتش شک کرد اما نتوانست در مقابل اعتماد به نفس و اراده او ایستادگی کند و امتحانش کرد. دو هفته بعد بود که در یک بازی توپ را تا فاصله ۵۵ یاردی شوت کرد. بعد از آن در مسابقه دیگری در مقابل ۶۶ هزار تماشاگر توپ به خط ۲۸ یاردی رسید و سپس روی خط ۴۵ یاردی قرار گرفت. چیزی به پایان بازی نمانده بود که مربی به او دستور داد داخل زمین شود و توپ را شوت کند.

«تام» به داخل زمین دوید و درحالی که ۶۶ هزار نفر نفس ها را در سینه حبس کرده بودند از فاصله ۶۳ یاردی توپ را به داخل گل فرستاد و بدین ترتیب تیمش برنده شد.

او با نیمی از پا رکورد مسافت بین محل ضربه و دروازه را شکست. فقط چون پدر و مادرش هرگز به او نگفته بودند که نمی تواند.

+نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت22:26توسط سعید | |

یه قلم و کاغذ بردار و بشین پشت کامپیوترت. ده تا سوال هست که باید جواب بدی. دقیقترین یا نزدیکترین گزینه رو به خودت انتخاب کن. بعد جواب دادن با توجه به جدول امتیازت رو حساب می کنی. بعد می تونی خصوصیاتتو بفهمی.


۱- در چه مواقعی بیشترین احساس کارآمد بودن و بازدهی را دارید؟

الف) صبح ها

ب) در طول بعدازظهر و در ابتدای عصر

ج) دیرهنگام در شب

 

۲- چگونه راه می روید؟

الف) به نسبت سریع با گامهای بلند

ب) به نسبت سریع با گامهای کوتاه

ج) آرام راه می روید و سرتان را بالا نگه می دارید و به اطراف نگاه می کنید

د) آرام راه می روید و سرتان را پایین می اندازید

ه) بسیار آرام راه می روید

 

۳- وقتی با کسی صحبت می کنید:

الف) دست به سینه در برابرش می ایستید

ب) دستهایتان را روی هم می گذارید

ج) یکی از دستهایتان یا هردوشان را به کمرتان می زنید و یا در جیبتان می گذارید

د) دستتان را روی بدن فرد مقابل می گذارید

ه) با گوشتانُ چانه یا موهایتان بازی می کنید

 

۴- به هنگام استراحت:

الف) چهارزانو می نشینید

ب) پاهایتان را روی هم می اندازید

ج) پاهایتان را دراز می کنید یا می کشید

د) یکی از پاهایتان را زیر تنتان می گذارید و می نشینید

 

۵- وقتی موضوعی سرگرمتان می کند چه عکس العملی نشان می دهید؟

الف) یک خنده بلند از روی رضایت سر می دهید

ب) می خندید اما نه با صدای بلند

ج) به آرامی می خندید

د) لبخند می زنید

 

۶) وقتی به یک مهمانی می روید و یا وارد جمعی می شوید:

الف) با سر و صدا وارد می شوید تا همه متوجه ورود شما بشوند

ب) بدون سر و صدا وارد می شوید و به دنبال کسی می گردید که شما را در آن جمع بشناسد

ج) آرام وارد می شوید و سعی می کنید توجه کسی را جلب نکنید

 

۷- اگر در حال کارکردن باشید و یا تمرکز کرده باشید و کسی تمرکزتان را برهم بزند چه می کنید؟

الف) آن وقفه را بعنوان یک استراحت کوتاه با روی خوش می پذیرید

ب) بسیار عصبانی می شوید

ج) بسته به شرایط یکی از حالتهای قبلی

 

۸- کدامیک ازین رنگها را بیشتر دوست دارید؟

الف) قرمز یا نارنجی

ب) سیاه

ج) زرد یا آبی روشن

د) سبز

ه) سرمه ای یا بنفش

و) سفید

ز) قهوه ای یا خاکستری

 

۹- وقتی شب به رختخواب می روید در آن لحظه های آخر قبل از اینکه به خواب بروید:

الف) طاق باز می خوابید

ب) دمر می خوابید

ج) به پهلو می خوابید و کمی خمیده

د) سرتان را روی دستتان می گذارید

ه) سرتان را زیر پتو می گذارید

 

۱۰- اغلب خواب می بینید که:

الف) دارید می افتید

ب) دعوا می کنید یا می جنگید

ج) به دنبال کسی یا چیزی می گردید

د) پرواز یا شنا می کنید

ه) به طور معمول خواب نمی بینید

و) همیشه خوابهایتان لذت بخش است


حالا امتیازاتو حساب کن و با هم جمع کن:

            الف    ب    ج    د    ه    و    ز

۱           ۲      ۴     ۶

۲           ۶      ۴     ۷    ۲    ۱

۳           ۴      ۲     ۵    ۷    ۶

۴           ۴      ۶     ۲    ۱

۵           ۶      ۴     ۳    ۲    ۵

۶           ۶      ۴     ۲

۷           ۶      ۲     ۴

۸           ۶      ۷     ۵    ۴    ۳    ۲    ۱

۹           ۷      ۶     ۴    ۲    ۱

۱۰         ۴      ۲     ۳    ۵    ۶    ۱


حالام نوبته فهمیدنه خصوصیات اخلاقیته.

امتیاز بیش از ۶۰: دیگران برای برقراری ارتباط با شما باید محتاط باشند. شما فردی خودمحور و به شدت سلطه جو هستید. ممکن است دیگران آرزو کنند کاش مثل شما بودند اما درواقع به شما اعتماد ندارند و همیشه شک دارند به شما عمیقاً نزدیک شوند.

امتیاز بین ۵۱ تا ۶۰: باهیجان هستید. ناگهان عصبی می شوید و به نسبت عجول هستید. بطور ذاتی رهبر هستید و در تصمیم گیری بسیار سریع البته نه همیشه درست عمل می کنید. شما همواره انسانی برجسته و ماجراجویید و هرچیزی را امتحان و از فرصتها استفاده می کنید. دیگران از بودن با شما لذت می برند و این به خاطر انرژی و هیجان شماست.

امتیاز بین ۴۱ تا ۵۰ (منم تو این گروهم): دیگران شما را بعنوان فردی سرزنده جذاب سرگرم کننده اهل عمل و جالب می شناسند. کسی که همواره مرکز توجه است. شما فردی مهربان و متعادل هستید. به خواسته ها و نیازهای دیگران اهمیت می دهید و دیگران را ناراحت نمی کنید. فرد فهیمی هستید. کسی که همیشه اطرافیانش را شاد می کند و به آنها کمک می کند.

امتیاز ۳۱ تا ۴۰: منطقی مراقب آگاه و اهل عمل هستید. باهوش و با استعداد اما متعادل هستید. نمی توتن با شما به راحتی دوست شد. اما به شدت نسبت به دوستان خود باوفا هستید و در عوض از آنها وفاداری می خواهید. کسانی که شما را می شناسند می دانند زمان زیادی طول می کشد تا اعتمادتان به کسی متزلزل شود. در صورت صلب اطمینان نیز تا مدتها باور نخواهید کرد.

امتیاز ۲۱ تا ۳۰: فرد بسیار دقیقی هستید و به جزئیات بیش از اندازه اهمیت می دهید. آگاه و بی نهایت مراقب هستید. کارها را به کندی انجام می دهید و حتا اگر در کاری را عجولانه انجام دهید دوستانتان تعجب می کنند. شما همیشه هر کاری را قبل از انجام از زوایای گوناگون بررسی می کنید. دوستان شما اعتقاد دارند عکس العمل های شما از ذات مراقب و هوشیارتان سرچشمه می گیرد.

امتیاز کمتر از ۲۱: شما خجالتی بی اراده غیر مصمم و عصبی هستید. فردی که همواره منتظر است دیگران برایش تصمیم بگیرند. دوست ندارید درگیر چیزی یا کسی باشید. درواقع نمی خواهید با کسی ارتیاط داشته باشید. همیشه نگرانید و به مشکلاتی فکر می کنید که وجود ندارند. بعضی فکر می کنند شما خسته کننده و حوصله سربر هستید اما آنانی که واقعا شما را می شناسند با این قضیه مخالفند.


دوست عزیز خوشحال می شم اگه امتیازت و نظرت درباره این تست رو بهم بگی.

+نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت20:32توسط سعید | |