تبليغاتX
یک سال کافی بود

یک سال کافی بود

 

فکر می کنم این آخرین پستی باشه که از گذشته من می شنوین. البته نه خیلی کامل.

تو پست قبلی ایمیلی رو که گرفته بودم گذاشتم. اما اون تمام ماجرا نبود. دیگه حتا رمق توضیح دادنشم ندارم. فقط بهتره اینو بدونین که اون با اجبار تمام کارایی رو کرد که من ازش دیدم..

 

اما هیچی عوض نمیشه. نه اون، نه من، دیگه نمی تونیم عاشق باشیم..

تمومه..

+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت16:41توسط سعید | |

 

 

امروز به سرم زد یه پستم رو اختصاص بدم به حرفای شما.

توی این پست هرچی دلتون می خواد بگین تا بذارم. اگه دوست نداشتین اینجا نوشته بشه می تونین خصوصی بذارید.

از من گرفته تا خودتون و زندگی و شادی و غم و غصه. هرچی.

آماده شنیدن حرفای شمام.

 


 

 

مینا:

عشق امانت الهی در دست ماست .حواسمون خیلی باید جمع باشه که آن را نثار هر کسی نکنیم.باید ببینیم این عشق لایق چه کسی هست.

چو عشق اید برد هوش دل فرزانه را دزد دانا میکشد اول چراغ خانه را

 

سحر:

چیزی را تا ابد دوست نخواهم داشت چون هر چیزی که دوستش میدارم را روزگار از من میگیرد.

 

یادت رفت:

این دلتنگی
چیزی شکسته
چیزی کم شده
کسی رفته!
و من هنوز به نبودنش عادت نکرده ام..
ابرها دل سرد آسمان را پوشانده اند
ماه آن پشت چشمانش را می مالد
و این لبخند گنگ..

 

مریم:

من به آمار زمین مشکوکم
اگر این سطح پر از آدمهاست
پس چرا این همه دلها تنهاست

 

بارون زده:

ashegh shodan mesle dast zadan be atish mimune, pas say konim ta vagti ke joratesho peyda nakardim hichvagt behesh dast nazanim, ama age behesh dast zadim, say konim tagatesho dashte bashim ke tu dastamun negahesh darim

 

آرتمیس:

عشق یه سم شیرینه...بدون نسخه اون کسی که دوستش داری مصرفش نکن..از دسترس بچه ها دور نگرش دار..و در محل تاریک و خنک نگهداریش کن..

 

هلیا:

سلام .من تنهام خیلی تنها.به خاطر این فرصت ممنون.خیلی دلم گرفته .کسی منو درک نمیکنه.یادته باهات مشورت کردم که چطوری میتونم کسی رو فراموش کنم... دارم هروز داغون تر میشم میخوام از ذهنم دلم بندازمش بیرون ولی نمیشه.به خاطره همین باهات مشورت کردم چون حس میکنم اون کاری که با توکردن با منم شده .بیشتر ازاینکه نگران خودم باشم که چطوری باید به این وضع عادت کنم شرمنده ی دلمم که به من اعتماد کرد و با جون و دل عاشقش شد.من تو این 3 سال اخیر که وارده دبیرستان شدم یه جورایی خیلی حس بوچی میکردم سعی میکردم خودمو مشغول کنم ولی بازم نمیشد مهمترین دلیلشم اینکه خیلی تنها میمونم تااینکه با اون اشنا شدم از همون اولش یه شوره خاصی بهم دست داد. از اول باهاش طی کرده بودم که چون خودمو خوب میشناسم و باره اولیه که میخوام به کسی اعتماد کنم واگه وابسته بشم دیگه کار تمومه...بهش چندین بار گفتم که فکراتوبکن گفت من از احساسم مطمینم ....خلاصه یه 5 ماهی باهم بودیم میدونم شاید بگی5 ماه که چیزی نیست فراموش میکنی ولی این طور نیست من بهش امید بستم و واقعا بعد از مدتهاداشتم طعمه زندگی رو حس میکردم مثل بقیه نبود فرق میکرد...چون من باعث اشناییمون شده بودم حس میکردم تو رودرواسی مونده میخواستم از احساسش مطمین بشم به خاطره همین با سوالام وبعضی رفتارام کمی اذیتش میکردم...تا اینکه روزه نیمه شعبان به خاطره اینکه 3 روز شده بود که درست حسابی باهاش حرف نزده بودم یعنی به خاطره کارای اون نشده بود...اون روز حرفشو زد گفت چون خیلی بهم گیر میدی تحمل ندارم ما قبل از اونم زیاد حرفمون شده بود ولی این دفعه یه ادمه دیگه شده بود ... حالا من میگم این انصافه؟نمیدونه من چه حالی دارم دلیلش خیلی مسخره بود میدونم حرفه اصلیشو نزد چقدر راحت تونست همه چی رو تموم کنه همون ادمی که تا 3 روز بیش یه چیزای دیگه میگفت.حالا دوباره من موندمو تنهایی و دلی که نمیدونو چطوری ارومش کنم نمی تونم با این وضع کنار بیام .این روزا هم هیچی روبه راه بیش نمیره دارم دیوونه میشم بعضی وقتا یه فکرایی میزنه به سرم ولی فقط سعی میکنم امیدم به خدا باشه.وااااااااااااای ببخش تروخدا. نمیدونم چرا؟دلیلشو نمیدونم فقط خواستم اینارو بگم که گفتم واقعا ممنون

 

مهسا:

یکی را دوست می دارم ولی او هرگز نمی داند
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاهم که او را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواهد

همه ی حرف دلم همین بود

 

امیر:

حضرت عشق بفرما که دل خانه ی توست
سر عقل آمده هر بنده که دیوانه ی توست


سعید تو هم شدی مثله بقیه که میکن: وبلاگ جالبی داری به من هم سر بزنید! (نمی دونم چرا اینو نوشت ولی من گذاشتمش)

رواق منظر چشم من آشيانه توست
کرم نما و فرود آيي که خانه خانه توست

به لطف خال و خط از عارفان ربودي دل
لطيفه هاي عجب زير دام و دانه توست

پسرم من از تو کجا خواستم حرفم رو تو پستت بذاری !
زود بگیر پاکش کن تا کفری نشدم!

 

سعید:

اول نمی خواستم خودم بنویسم، اما اتفاقی برام افتاد که..

کسی که زمانی عاشقش بودم و با تمام وجودم دوسش داشتم بهم ایمیل داد. بعد از جداییمون حتا حرفم باهام نمی زد. فکر می کنم این اولین و آخرین حرفش بود.

 

Salam pesare gol
...
hatman migi
???Soal: ba'de inhame moddat CHERA
..Javab: Nemidooooonam
...
,yechizaee ro hichvaght behet nagoftam o motmaennan too zehnet soal boode
...faghat bedoon
.HAMISHE NEMISHE HARCHIZIO GOFT
Faghat mitooni mano bebakhshi?  loozoomi nadare begi are, rahat bash man
.ghabool mikonam har joori k azam delkhor bashi


.man hameye taghsira ro be gardan migiram, chon MOGHASERAM
.Vali bedoon, kheyli khoobi

man mese hamishe tanham, amma in daf'e nemikham kasio dargire tanhaeem konam,chon HAGH

NADARAM

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت14:59توسط سعید | |

 

این راز هرچه بخواهید به شما می دهد. شادی، سلامتی، ثروت و هرچیزی که بخواهید.

مایکل برنارد بکویث

 

شاید خیلیاتون راجع به "راز" شنیده باشین. حتا در این صورت تکرارش ضرری نداره.  "تجسم" در طول قرنها توسط استادان و معلمان بزرگ مورد استفاده قرار می گرفته. دلیل اهمیت و توانمندی این ابزار اینه که وقتی تصویرهایی رو طوری تصور می کنین که انگار واقعا وجود دارن، فکرها و احساسات واقعی مربوط به اون رو تولید می کنین. وقتی شما در حال تجسم هستین امواج نیرونمدی ار انرژی رو به کائنات ارسال می کنین. "قانون جذب" این امواج رو می گیره و  اون تصویرهارو بهتون بر می گردونه. البته بصورت واقعی.

قانون جذب میگه شما هر چیزی رو که تو احساس و ذهنتون داشته باشین جذب می کنین.

جالبه بدونین ذهن ما قادر به تشخیص تفاوت تجسم و واقعیت نیست. آزمایشهایی که روی ورزشکارانی که "مسابقه دادن" رو تجسم می کردن، نشون داده که ذهن اونا دقیقا مثل زمانی فعالیت می کرده که واقعا مسابقه می دادن.

پس بهتره ذهن و تفکر خودتون رو کنترل کنین و "مثبت" نگاه کنین. یعنی به قانون جذب عمل کنین و تمام اتفاقاتی که براتون میافته رو عوض کنین. این همون "راز" مهم هستیه که حالا با دونستنش می تونین دنیاتون رو عوض کنین.

چه پیش بینی خوبی از آینده داشته باشید چه بد، درست حدس زده اید.

خوشبخت باشید.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت16:27توسط سعید | |

 

رسول اکرم طبق معمول در مجلس خود نشسته بود. یاران گرداگرد حضرت حلقه زده بودند. در این بین یکی از مسلمانان که مرد فقیر و ژنده پوشی بود از در رسید و طبق سنت اسلامی که هر کس در هر مقامی که هست همین که وارد می شود باید ببیند هر کجا جای خالی هست آنجا بنشیند و یک نقطه مخصوص را به عنوان این که شان من چنین اقتضا می کند انتخاب نکند آن مرد به اطراف متوجه شد. در نقطه ای جای خالی یافت، رفت و انجا نشست. از قضا چهلوی مرد ثروتمندی قرار گرفت. مرد ثروتمند جامه خود را جمع کرد و خودش را به کناری کشید. رسول اکرم که مراقب رفتار او بود به او رو کرد و گفت: "ترسیدی که چیزی از فقر او به تو بچسبد؟"
- "نه یا رسول."
- "ترسیدی چیزی از ثروت تو به او بچسبد؟"
- "نه یا رسول."
- "ترسیدی جامه هایت کثیف و آلوده شوند؟"
- "نه یا رسول."
- "پس چرا پهلو تهی کردی و خودت را کنار کشیدی؟"
- "اعتراف می کنم که اشتباهی مرتکب شدم و خطا کردم. به جبران این خطا حاضرم نیمی از داراییم را به این برادر مسلمان ببخشم."
مرد ژنده پوش گفت: "ولی من حاضر نیستم بپذیرم."
جمعیت پرسید: "چرا؟"
- "چون می ترسم روزی مرا هم غرور بگیرد و با برادر مسلمان خود آن چنان رفتاری را بکنم که امروز این شخص با من کرد."

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت16:41توسط سعید | |

 

پادشاهی در قصر خود گشت . گزار می کرد که متوجه آشپز خود شد. مردی شاد و خندان که با وجود وضع مالی متوسط همیشه لبخند رضایت بر لبانش بود. توجه پادشاه جلب شد و نزد او رفت تا راز این خوشبختی را بداند. آشپز در پاسخ به پادشاه گفت: من کار دارم و منزل کوچکی که از آن خودم است. و هر وعده تکه نانی به دست می آورم و نزد خانواده ام می برم تا با شادی و رضایت در کنار هم بخوریم. همین برایم کافی است و چیز بیشتری احتیاج ندارم. دلیل رضایت و شادی من هم همین است.

پادشاه با تعجب نزد وزیر خود رفت و با اینکه حرفهای آن مرد برای او قابل درک نبود راز خوشبختی آن مرد را از وزیر خود پرسید. وزیر پاسخ داد او بدین دلیل شاد است که هنوز عضو گروه ۹۹ نشده است. پادشاه از شنیدن این اسم تعجب کرد و معنای آن را جویا شد. وزیر پاسخ داد که پادشاه دستور دهد کیسه ای شامل ۹۹ سکه طلا جلوی در خانه آن آشپز قرار دهند تا معنای این اسم را به او بفهماند.

پادشاه چنین کرد و آشپز روز بعد هنگاه خروج از خانه آن کیسه را دید و آن را برداشت. به داخل خانه رفت و با کمال شادی به شمارش سکه ها پرداخت. ۹۹ سکه بود. چند بار این کار را کرد و شروع کرد به جستجوی آن یک سکه دیگر اما هر چقدر تلاش کرد آن را نیافت. تصمیم گرفت از آن به بعد با جدیت بیشتری کار کند تا بتواند یک سکه طلای دیگر به دست آورد تا آن کیسه ۹۹ تایی شامل ۱۰۰ سکه طلا شود. او تمام عمر باقیمانده خود را به کار سخت پرداخت.

از آن پس همیشه او در حال کار سخت بود و دیگر هیچ کس او را خندان و راضی ندید.. 

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت17:50توسط سعید | |

 

وقتی شکست خوردی تجربه ای رو که به دست آوردی از دست نده.

خیلی مهمه که وقتی شکست می خوری توی کاری بدونی توش علاوه بر اون شکست موفقیتی هم هست. اون موفقیت تجربه ایه که به دست آوردی و می تونی ازش استفاده کنی تا جلوی شکست بعدی رو بگیری. این یعنی موفقیت.

پشت هر شکست حسی هست که می گه که دیگه نباید این اشتباه رو تکرار کنم. مثل همین شکستهای عشقی نوجوونا و جوونای دوره خودمون. یا حتا خود ما، خود من. شاید مدتی کاملا این حس رو داشته باشیم، اما بعد مدتی طبق قانون ظاهرساز دنیا دوباره شروع می کنیم به اینکه خودمون رو گول بزنیم. سعی می کنیم چشم بپوشیم به همون تجربه هایی که با یه بار شکست بدست آوردیم. این به معنی اینه که دوست داریم زندگیمون تکراری باشه. تکراری از گذشتمون. تکراری از شکستمون.

الآن که اینو نوشتم توی دفترم توی یه مهمونیم و ساعت حدود ده شبه. با تمام وجودم این رو حس کردم و با تمام وجودم برای همه اونایی نوشتم که ممکنه اینها رو بخونن. نمی خوام هیچکدومشون روزی پشیمون بشن..

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت15:38توسط سعید | |

 

مراحل زیر را انجام دهید تا معجزه ای شگفت انگیز ببینید و به این راز دست یابید. این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است.
ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست هایتان را پشت به پشت قرار دهید طوری که نیمه بالایی آنها روبروی هم بر هم منطبق شود. چهار انگشت باقیمانده را از نوک به هم متصل کنید. بدین ترتیب تمامی پنج انگشتتان به قرینه شان در دست مخالف اتصال دارند.


انگشتهای شست را از هم جدا کنید. این انگشتها نمایانگر پدر و مادر هستند. آنها می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسانها روزی می میرند و به این صورت پدر و مادر روزی ما را ترک خواهند کرد.

دوباره انگشتهای شستتان را به هم بچسبانید. حالا انگشتهای دوم یعنی اشاره را از هم باز کنید. این انگشت ها نشان برادر و خواهرند. بدین معنا که آنها هم برای خود همسر و فرزندانی دارند و این دلیلی است که مارا ترک می کنند.

پس از اتصال انگشتهای اشاره  سعی کنید انگشتهای میانی که نمایانگر خود ما هستند را از هم جدا کنید. آنها نشانه ارتباط ما با تمام خانواده اند.


انگشتهای میانی را روی هم بگذارید و انگشتهای کوچک را از هم جدا کنید. آنها نماد فرزندانمان اند. دیر یا زود ما را ترک می کنند و به دنبال زندگی خود می روند.


انگشتهای کوجک را روی هم بگذارید و انگشت چهارمتان (همانی که در آن حلقه ازدواج قرار می دهیم)  از هم باز کنید. متعجب خواهی شد و معجزه همینجاست. آنها نماد زن وشوهرند و برای تمام عمر در کنار هم خواهند ماند.

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت16:59توسط سعید | |

در قرن پیش جهانگردی آمریکایی به قاهره رفت تا روحانی معروف لهستانی، حافظ اعیم را ببیند. جهانگرد با کمال تعجب دید که روحانی در اتاق ساده ای زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی در اتاق دیده می شد.

جهانگرد پرسید: "لوازم منزلتان کجاست؟"
حافظ گفت: "مال تو کجاست؟"
ـ "لوازم من؟ اما من اینجا فقط مسافرم."
روحانی گفت: "من هم همینطور."

+نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت9:48توسط سعید | |

 

در زمان جنگ داخلی کره، ژنرالی بی رحمانه همراه با لشکرش پیش روی می کرد و ایالت ها را پشت سر می گذاشت و هرچه را که پیش رویش بود ویران می کرد. مردم شهر وقتی دیدند که ژنرال بی رحم به نزدیکی آنان رسیده به کوهی در آن نزدیکی گریختند.
لشکریان به شهر رسیدند و فقط خانه های خالی را دیدند. همه جا را گشتند و سرانجام یک راهب ذن را یافتند که در شهر مانده بود. ژنرال دستور داد او را نزدش بیاورند، اما راهب اطاعت نکرد.

ژنرال خشمگینانه نزد او رفت:
حتما نمی دانی که من کی هستم. من همانم که می تواند بدون آن که پلک بزند با شمشیرش سینه ات را سوراخ کند.

استاد ذن رو به او کرد و موقرانه گفت:
شما نیز حتما نمی دانید من کی ام. من همانم که می توان سینه اش را با شمشیری سوراخ کرد بی آنکه پلک بزند.
ژنرال با شنیدن پاسخ راهب تعظیم کرد، به او سلام نظامی داد و رفت.

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت19:49توسط سعید | |

 

-وقتی زن ومرد می توانند به یکدیگر احترام گذارند و تفاوت های یکدیگر را بپذیرند،بی درنگ جوانه های عشق امکانی برای شکفتن پیدا می کنند.
-مردان وقتی احساس کنند به او نیاز است انگیزه پیدا میکنند و نیرو می گیرند.
-زنان هنگامی که احساس کنند همسرشان به او عشق می ورزد و مورد لطف واقع شده انگیزه پیدا می کنند و نیرو می گیرند.
-مردان به خاطر آزادی و استقلال و زنان نیز به دلیل تاثر و تاسف خوردنشان دعوا می کنند.زنان هم چنان که به درک شدن از سوی مردها نیاز دارند،مردها نیز به فضای لازم برای تنفس نیاز دارند.
-مرد با حمایت از نیازهای زن در سایه شنیدن حرفهای وی به واقع حمایت زن را برای آزادی خود مهیا می سازد.
-بیشتر زن و شوهرها وقتی درباره موضوعی با یکدیگر به جروبحث می پردازند،پس از مدت کوتاهی جروبحث آنها نه درباره آن موضوع بلکه درباره نحوه ای که با یکدیگر به جروبحث پرداخته اند،بالا می گیرد.
-مرد زمانی که مرتکب اشتباه می شود،یا همسر موردعلاقه اش را ناراحت می کند بیش از هر زمانی آماده جروبحث است.
-اغلب مردها تلاش می کنند به موفقیت های بزرگتری دست یابند،چرا که معتقدند در این صورت بیشتر شایسته عشق و محبت خواهند بود.
-اگر زن از شوهرش درخواست حمایت نکند،مرد گمان می کند که به اندازه کافی از او حمایت می نماید.
-در واقع غرغر مرد نشانه خوبی است مبنی بر اینکه او در صدد است تا درخواست همسرش را در برابر نیازهای خویش مورد توجه قرار دهد.

هدیه دوست خوبم، نویسنده وبلاگ love.

انتقاد هوشیارانه به این می گن. یاد بگیرین

 

راستی یه چیز دیگه: قضیه انتقادو خیلی واسه خودم بزرگ کردم. لوث شدم.

وقتی انتقاد نمی کنم از خودم خوشم نمیاد  ولی قول میدم زیاده روی نکنم.

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت22:7توسط سعید | |


 

حتما اشتباه کرده بودم که باعث شد کسی روبروم جبهه بگیره.

یکی از دوستان بهم گفت نباید از کسی انتقاد کنم. البته احتمالا از این نوع حرف زدن یعنی مثل من خوشش نمیومد. البته، خیلی خوشحالم یکی خواست نشونم بده عیبم کجاست.
از اون به بعد دیگه برای کسی نظر منتقدانه نذاشتم. شاید هیچوقت نذارم. شاید باید همیشه تعریف کرد، چه خوب باشن چه بد.

دارم از خودم فاصله می گیرم.. آدمی نبودم که ساکت بمونم، اما دارم می شم.

دیگه انتقاد نمی کنم. چون کسی خوشش نمیاد.

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت21:15توسط سعید | |

 

مردها با زنان ازدواج می کنند با این امید که آنان تغییر نخواهند کرد. زنان با مردها ازدواج می کنند با این امید که آنان تغییر خواهند کرد. و در این بین معمولا هر دو گروه ناامید می شوند.

آلبرت انیشتین.


 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت18:20توسط سعید | |

 

دیشب تا صبح بیشتر از یکی دو ساعت نخوابیدم. معدم خیلی درد می کرد. سابقه نداشت. انقدر اذیت شدم که تحملم تموم شده بود، داغون بودم. ساعت ۵ صبح از درد از جام پا شدم برم بیرون. دیگه نمی تونستم بشینم یا دراز بکشم.

عین یه جهنم بود..

حدود ۶ رفتم دکتر، دارو داد ولی هنوزم درد دارم..

مریض که شدم، یاد حرفای دبیر دینیم افتادم که می گفت پشت هر عذابی تو این دنیا اشتباهی بوده که کردی.

نمی دونم چه گناهی کرده بودم..

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت12:42توسط سعید | |

 

من حدود یک سال پیش اولین وبلاگم رو توی بلاگفا ساختم، البته اشتراکی. چیز زیادی از عرف وبلاگ نویسا نمی دونستم. گاهی اوقات به وبلاگهای دیگران سر می زدم، اما هیچوقت برای کسی نظری نمی دادم.
این وبلاگ رو کمتر از یک هفته بعد تولدم ساختم. حدود 25 روز پیش.
حس می کردم اینجا توی بلاگفا همه یه جورایی دوست همن. همه خوبی دیگران رو می خوان. همه دوست دارن به دیگران کمک کنن.
درسته، تا حدی این طوریه. اما تمام واقعیت این نیست.
گذشته از آدمای انگشت شمار، اینجا هر کسی فقط به خودش فکر می کنه. اگه کسی میره و به پست کسی نظر میده فقط واسه اینه که افراد بیشتری به مطالب اون نظر بدن.
تا حالا چند نفرو دیدین که در ازای پست مطلبی از دغدغه های کسی راهنماییش کنن و کمکش کنن.
حالا بگین چند نفرو دیدن که فقط نظر می خوان. بشمارید ببینید چند نفر از همینهایی که به پستاتون نظر میدن میگن "آپ هستم، یا بیا به منم نظر بده".
اینجا هیچکس خودشو وقف دیگران نمی کنه. رسالت قلم خیلی بیشتر از دعوت به نظر دادنه. اونم نظرای بی ارزشی که حتا بدون خوندن مطالبت میدن.

یه چیزی.. می تونین الآن نظرایی که داده شده رو بخونین و قضاوت کنین.

راست گفت شریعتی:
انسان بودن و ماندن چه دشوار است..

 

+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت23:56توسط سعید | |

 


زبان زنان:

بله: نه
نه: بله
شاید: نه
متاسفم: تو متاسف خواهی شد
ما احتیاج داریم: من می خواهم
هرکاری دلت می خواهد بکن: نتیجه اش را بعدا می بینی
ما باید حرف بزنیم: من شکایت دارم
بسیار خب ادامه بده: نمی خواهم ادامه بدهی
اصلا ناراحت نیستم: معلوم است که ناراحتم
این آشپزخانه خیلی کوچک است: خانه جدید می خواهم
اینجاهام خیلی چاق شده: به من بگو زیبا هستم
دوستم داری؟: می خواهم چیز گرانقیمتی از تو بخواهم
یک دقیقه دیگر آماده می شوم: کفشهایت را درآور و برنامه ات را در تلویزیون تماشا کن

 

زبان مردان:

من گرسنه ام
خوابم می آید
خسته ام: خسته ام

 

+نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت9:14توسط سعید | |