تبليغاتX
یک سال کافی بود

یک سال کافی بود

 

پادشاهی دستور داده بود بریش انگشتری زیبا از طلا بسازند و از کارگران خواست بر روی نگین آن جمله ای زیبا بنویسند که در همه حال او را یاری دهد. کارگران عاجز ماندند و پادشاه برای دستیابی به چنین جمله ای مسابقه ای ترتیب داد. برنده کیسه ای پر از پول هدیه می گرفت.

از سرتاسر سرزمین تحت سلطه شاه زرخواهان و چاپلوسان بسیار آمدند و جمله ای گفتند. هیچ نزد شاه به دل ننشست. چندی روز بعد درویشی به قصر آمد و خواست جمله ای که به نظر خود موردپسند می آمد عرضه دارد. او را راه دادند.

نزدیک شاه آمد. پادشاه بدو گفت: جمله ات را بگو. در صورتی که باب میلم بشود کیسه ای پول از آن تو می کنم. درویش گفت: من برای آن کیسه نیامده ام، تنها آمده ام تا به تو بگویم: چیزی که در همه حال شنیدن آن به کارت می آید این است که:

این نیز بگذرد..

 

دریاب کنون که دولتت هست به دست        کاین دولت و ملک می رود دست به دست

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت15:0توسط سعید | |

 

آرزو داشته باش.

همیشه یه آرزو برای خودت داشته باش، حتا یدونه اضافه تر.

یه ماه و نیمه که آرزوم قبول شدن تو المپیاد آزمایشگاهی شیمیه.

شب و روز واسش زحمت کشیدم. دیروز امتحان بود. رد شدم، فقط چون امتحانش هیچ

ربطی به آزمایشگاه شیمی نداشت. بخاطر همینم الآن اصلا حوصله ندارم. اعصابم خورده.

می دونین چرا؟ چون یه آرزو داشتم که نه انقدر براش زحمت کشیدم که هر جوری بود بهش برسم.

نه می تونم از ذهنم بیرونش کنم.

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت17:24توسط سعید | |