تبليغاتX
یک سال کافی بود

یک سال کافی بود

اول مرداد سال هشتاد و هفت بود.  به این فکر می کردم که حدود پنج ماهه که از همه چی می گذره و من چقدر آرومم. هنوز دلم برای همه چی تنگ بود. توی ایام عید بود که بی هیچ علتی و فقط با یه تلفن ساده همه چی تموم شده بود. همه چی به جز داستان من که داشت برام مرور می شد. داستانی که تازه اولش بود.

یادم می اومد که مرداد سال قبل بهترین روز تولدم بود، فقط چون می دونستم یک نفر هست که حداقل من فکر می کنم تنها کسی که براش مهمه منم. اون روز شروع چیزی بود که من فکر می کردم یه زندگی تازست.

 همه چی خیلی سریع جلو چشام ورق خورد، و باز از حرکت ایستاد. می دونستم جای مهمیه. درست بود، عید هشتاد و هفت. سه چهار روز اول عید فرصت داشتم برای اینکه بی خبر بمونم از همه چیزایی که تو یه جای دیگه این شهر داشت رخ می داد، یعنی داشت خراب می شد. تو اون سه چهار روز خیلی چیزا از خدا خواستم که تو همشون "اون" بود. طولی نکشید که فهمیدم لیاقت رسیدن به این آرزوهارو نداشتم. یه پیغام داشتم. دیدن اسمش باعث شد کلی حدس خوب بزنم. اما بازم حدسام اشتباه بود. دیگه دوران، دوران نرسیدن ها بود. اون لحظه هم حکم همین بود: تو نمی تونی برسی.

من خراب شدم. اما نمی تونستم هیچ چیزو باور کنم. چون هنوز امید داشتم.

اول مرداد سال هشتاد و هفت شد. به این فکر می کردم که حدود پنج ماهه که از همه چی می گذره و من چقدر آشفته ام. نگران بودم. توی روز تولدم "اون" بود..

اتاق جشن و جای عکس گرفتنا و کیک و همه چیو اون درست کرد. اما حتا یک بار هم به من نگاه نکرد. برای من کادو هم خرید. یه ساعت، که هنوز دستمه. اما بازم نگام نکرد. هیچ کدوم از اون کارا برام ذره ای ارزش نداشت. هیچوقت هم اون ساعتو دوست نداشتم. چون اون روز من تنها چیزی که می خواستم یه نگاه بود. در جواب تمام التماسایی که کردم و اون اهمیتی نداد. به هر دلیلی.

اون مجبور بود تو اون جشن باشه، چون خانوادش بودن. اون کلمه ای با من حرف نزد.

اون روز آخرین بار بود که من یادم میاد دیدمش..

من خراب شدم. اما همه چیو باور کردم. چون دیگه امیدی برام نمونده بود.

چند روزی همونطور دمغ بودم. یه شب یه روحانی که تو یه آموزشگاه دوره ای مربیم بود بهم اس ام اس داد. بابت احوالپرسی. چندوقت پیش رفته بود مشهد زیارت و اونجا برام زنگ زد و گفت اگه آرزویی دارم بگم، آقا می شنوه. منم تو وضعیت جدیدم تمام آرزوهامو از دست داده بودم، چون توی همشون "اون" بود. به اون روحانی گفتم، حاجی این بود میگفتی آقا می شنوه..؟

با کلی حرف زدن منو که دیگه حوصله هیچ کاریو نداشتم قانع کرد صبح فرداش ببینمش. قرار گذاشتیم و منو برد یه جایی که بستنی بخوریم. می دونستم می خواد از چی بپرسه. منم به بعضی از سوالاش جواب دادم. نمی خواستم همه چیو بدونه. اما همینا با دیدن حال به هم ریختم براش کافی بود بفهمه من چمه. من بهترین شاگردش بودم و براش مهم بود من از دست نرم.

اون روز صبح با گفتن چند تا جمله چشمای منو باز کرد... همین کافی بود تا همه چی عوض شه و من تمام چیزایی رو که دلم نمی خواست باور کنم ببینم.

اون روز تو وجود من چیزی شروع شده بود که اینبار مطمئن بودم یه زندگی تازست.

وقتی اومدم خونه، خیلیا رو دیدم که تمام زندگیشون من بودم. و من مدتها بود اونها رو نمی دیدم..

همون شب، این وبلاگ درست شد. اول با عنوان "یک سال کم بود" و خیلی زود با عنوان "یک سال کافی بود"..

من با تمام وجودم از اینکه خدا آرزوهای بچگانمو نپذیرفت خوشحالم. ممکن بود هیچوقت بزرگ نشم، و هیچ وقت سعی نکنم چشمامو باز کنم.

و امروز اول مرداد سال هشتاد و هشته. تولدم.

 


چند لحظه چشماتونو ببندید و دختری رو تصور کنید که از خواب بیدار میشه، و چشماشو باز می کنه. یک دختر و خانوادش به چنین لحظه ای نیاز دارن. "باران" خونریزی مغزی کرده و بیهوشه. با دعامون، به خدا کمک می کنیم تصمیم بهتری بگیره.

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت8:39توسط سعید | |

 

امروز پشت یه کامیون دیدم نوشته بود:

بمیرد روزگار با خاطراتش..

چه راست گفت.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت23:6توسط سعید | |

 

بعضی ها وارد زندگی ما می شوند و خیلی سریع می روند.

بعضی ها برای مدتی می مانند،

روی قلبمان رد پایی می گذارند،

و ما دیگر هیچ گاه همان که بودیم نیستیم..

 

+نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت23:49توسط سعید | |

خداوندا، اگر روزی بشر گردی،
ز حالم باخبر گردی،
پشیمان می شوی از قصه خلقت،
از این بودن، از این بدعت،
خداوندا،
نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آن کس که انسان است

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت11:25توسط سعید | |

 

بيا كه باز هواي چشمانم گرفته است و كبودي آسمانش رخنه گر وجودم
بيا كه بند بند روزگار همانند صداي دفم خيز و افتان دارد و من
تمام حس شكايتم را در ني مي ريزم تا فضاي خالي معرفت را پر كنم
اين زمانه دگر از هرچه بگوئي تهيست. از مهر، وجدان، صداقت، گذشت... هر چه فكرش را بكني
بيا كه دنيا سراي منت شده است و ما فداي غمّازي دهر ...
بيا كه اگر دير كني منت خواهر برادر كشد و منت مرغ جوجه را.
از چه نيائي، وقت تنگ است. ديريست كه دم مسيحائي خداداديمان ناپاك شده و رحم را طلسم مي كند.
بيا كه مردم دگر پايبند حرفهاشان نمي مانند. حتي حرمت قول مردانه شان بي حرمت شده...
بازآ ، بازآ و ببين كه خواب چشمانمان كابوس شده و فقر و نداري دلخوشي وجودمان را گره كور مي زند.
بيا ببين دروغ نمي گويم...
حتي دگر نان سفره هامان هم بركت نمي آورند. بيا ...
بيا و ببين كه عاشقان مجنون وار حال ليلي خود را به چشم عشق نه،
كه به چشم هوس مي بينند
مي بيني؟
آشوب غوغا مي كند. زماني كه جواب سلاممان را جيب هايمان تعيين مي كنند.
آقا بيا كه انتظار كشيدنت صبر مي طلبد و ما تحمل بلاي زمانه را نداريم..

 

 

با تصرف از دفتر خاطرات و نوشته های خالم

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت21:38توسط سعید | |

روزگاري در مزرعه اي بزرگ چوپاني زندگي ميكرد که تعداد زيادي گوسفند داشت.

زندگي خوبي داشت ولي گهگاهي تعدادي گرگ به چراگاه حمله ميكردند و گوسفندهایش رو ميخوردند.

يك روز صبح چوپان وقتي از خواب بيدار ميشه ميبينه تعداد زيادي از گوسفندها دریده شدند . با عصبانيت زياد از طويله بيرون مياد .وقتي به كنار لونه سگ نگهبان گله ميرسه لاشه دو گوسفند رو در كنار لونه سگ ميبينه .

نگاهي به گوسفندهاي مظلوم مياندازه و بعد سگ رو ميبره و ميكشه و لاشه اونو به سر در طويله اويزون ميكنه . وقتي شب فرا ميرسه صداي زوزه ي گرگها رو ميشنوه - به طرف طويله ميره خون رو ميتونه از دور ببينه - جلوتر ميره و ميبينه كه گوسفندها مشغول خوردن لاشه سگ هستند.

چوپان و گوسفندها نگاهي به هم مياندازند و چوپان بي توجه به خانه برميگرده. و صبح فرداي همون روز چوپان براي خريد سگ گله ی ديگري به شهر ميره .

به اطرافت نگاه كن حتما چوپان و گوسفندهايش را خواهي يافت.

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت22:47توسط سعید | |

 

اولین روز مرداد تولد منه.. برام روز مهمیه. خیلی. خیلی برام مهمه که بهم خوش بگذره و من بزرگترین آرزوم الآن اینه که روز تولدم مثل پارسال نباشه..

+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت0:3توسط سعید | |

این داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.

ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت که تک و تنها از کوه بالا برود.

شب، بلندیهای کوه را کاملا در بر گرفته بود و مرد هیچ چیز نمی دید. همه چیز سیاه بود. اصلا دید نداشت. همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله پایش لیز خورد و از کوه پرت شد.

 

همچنان که سقوط می کرد همه رویدادهای خوب و بد زندگیش را به یاد می آورد و در همان لحظه ای که فکر می کرد چقدر مرگ به او نزدیک شده است ناگهان احساس کرد طنابی دور کمرش را گرفت. بدنش میان آسمان و زمین معلق شده بود.

در آن لحظه چاره ای جز آنکه فریاد بکشد «خدایا کمکم کن» برایش باقی نمانده بود. ناگهان صدایی پرطنین از آسمان شنیده شد که جواب داد: «از من چه می خواهی؟» مرد گفت: «خدایا نجاتم بده». خدا گفت: «واقعا باور داری که می توانم نجاتت بدهم؟». مرد گفت: «البته که باور دارم». خدا گفت: «اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته شده پاره کن».

یک لحظه سکوت برقرار شد و مرد تصمیم گرفت که با تمام نیرو به طناب بچسبد.

روز بعد گروه نجات یک کوهنورد یخ زده را پیدا کردند که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش طناب را محکم گرفته بود. او فقط چند سانتی متر با زمین فاصله داشت.

 

کوه ما چیست..؟ ما چقدر به طنابمان چسبیده ایم..؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت23:16توسط سعید | |