|
پادشاهی دستور داده بود بریش انگشتری زیبا از طلا بسازند و از کارگران خواست بر روی نگین آن جمله ای زیبا بنویسند که در همه حال او را یاری دهد. کارگران عاجز ماندند و پادشاه برای دستیابی به چنین جمله ای مسابقه ای ترتیب داد. برنده کیسه ای پر از پول هدیه می گرفت. از سرتاسر سرزمین تحت سلطه شاه زرخواهان و چاپلوسان بسیار آمدند و جمله ای گفتند. هیچ نزد شاه به دل ننشست. چندی روز بعد درویشی به قصر آمد و خواست جمله ای که به نظر خود موردپسند می آمد عرضه دارد. او را راه دادند. نزدیک شاه آمد. پادشاه بدو گفت: جمله ات را بگو. در صورتی که باب میلم بشود کیسه ای پول از آن تو می کنم. درویش گفت: من برای آن کیسه نیامده ام، تنها آمده ام تا به تو بگویم: چیزی که در همه حال شنیدن آن به کارت می آید این است که: این نیز بگذرد..
دریاب کنون که دولتت هست به دست کاین دولت و ملک می رود دست به دست
|
About![]()
این وبلاگ ادامه وبلاگ قبلیم یعنی panjangosht.blogfa.com هست. اما با یه تفاوت بزرگ. اونو همراه با معشوقم می نوشتم، سرشار از عشق و زندگی. حالا تنها می نویسم، خالی، تنها، زخم خورده..
Home
|