تبليغاتX
یک سال کافی بود - کوه ما

یک سال کافی بود

این داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.

ولی از آنجا که افتخار این کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت که تک و تنها از کوه بالا برود.

شب، بلندیهای کوه را کاملا در بر گرفته بود و مرد هیچ چیز نمی دید. همه چیز سیاه بود. اصلا دید نداشت. همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله پایش لیز خورد و از کوه پرت شد.

 

همچنان که سقوط می کرد همه رویدادهای خوب و بد زندگیش را به یاد می آورد و در همان لحظه ای که فکر می کرد چقدر مرگ به او نزدیک شده است ناگهان احساس کرد طنابی دور کمرش را گرفت. بدنش میان آسمان و زمین معلق شده بود.

در آن لحظه چاره ای جز آنکه فریاد بکشد «خدایا کمکم کن» برایش باقی نمانده بود. ناگهان صدایی پرطنین از آسمان شنیده شد که جواب داد: «از من چه می خواهی؟» مرد گفت: «خدایا نجاتم بده». خدا گفت: «واقعا باور داری که می توانم نجاتت بدهم؟». مرد گفت: «البته که باور دارم». خدا گفت: «اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته شده پاره کن».

یک لحظه سکوت برقرار شد و مرد تصمیم گرفت که با تمام نیرو به طناب بچسبد.

روز بعد گروه نجات یک کوهنورد یخ زده را پیدا کردند که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش طناب را محکم گرفته بود. او فقط چند سانتی متر با زمین فاصله داشت.

 

کوه ما چیست..؟ ما چقدر به طنابمان چسبیده ایم..؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت23:16توسط سعید | |