تبليغاتX
یک سال کافی بود - چوپان خوب

یک سال کافی بود

روزگاري در مزرعه اي بزرگ چوپاني زندگي ميكرد که تعداد زيادي گوسفند داشت.

زندگي خوبي داشت ولي گهگاهي تعدادي گرگ به چراگاه حمله ميكردند و گوسفندهایش رو ميخوردند.

يك روز صبح چوپان وقتي از خواب بيدار ميشه ميبينه تعداد زيادي از گوسفندها دریده شدند . با عصبانيت زياد از طويله بيرون مياد .وقتي به كنار لونه سگ نگهبان گله ميرسه لاشه دو گوسفند رو در كنار لونه سگ ميبينه .

نگاهي به گوسفندهاي مظلوم مياندازه و بعد سگ رو ميبره و ميكشه و لاشه اونو به سر در طويله اويزون ميكنه . وقتي شب فرا ميرسه صداي زوزه ي گرگها رو ميشنوه - به طرف طويله ميره خون رو ميتونه از دور ببينه - جلوتر ميره و ميبينه كه گوسفندها مشغول خوردن لاشه سگ هستند.

چوپان و گوسفندها نگاهي به هم مياندازند و چوپان بي توجه به خانه برميگرده. و صبح فرداي همون روز چوپان براي خريد سگ گله ی ديگري به شهر ميره .

به اطرافت نگاه كن حتما چوپان و گوسفندهايش را خواهي يافت.

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت22:47توسط سعید | |