|
روزگاري در مزرعه اي بزرگ چوپاني زندگي ميكرد که تعداد زيادي گوسفند داشت. زندگي خوبي داشت ولي گهگاهي تعدادي گرگ به چراگاه حمله ميكردند و گوسفندهایش رو ميخوردند. يك روز صبح چوپان وقتي از خواب بيدار ميشه ميبينه تعداد زيادي از گوسفندها دریده شدند . با عصبانيت زياد از طويله بيرون مياد .وقتي به كنار لونه سگ نگهبان گله ميرسه لاشه دو گوسفند رو در كنار لونه سگ ميبينه . نگاهي به گوسفندهاي مظلوم مياندازه و بعد سگ رو ميبره و ميكشه و لاشه اونو به سر در طويله اويزون ميكنه . وقتي شب فرا ميرسه صداي زوزه ي گرگها رو ميشنوه - به طرف طويله ميره خون رو ميتونه از دور ببينه - جلوتر ميره و ميبينه كه گوسفندها مشغول خوردن لاشه سگ هستند. چوپان و گوسفندها نگاهي به هم مياندازند و چوپان بي توجه به خانه برميگرده. و صبح فرداي همون روز چوپان براي خريد سگ گله ی ديگري به شهر ميره . به اطرافت نگاه كن حتما چوپان و گوسفندهايش را خواهي يافت.
|
About![]()
این وبلاگ ادامه وبلاگ قبلیم یعنی panjangosht.blogfa.com هست. اما با یه تفاوت بزرگ. اونو همراه با معشوقم می نوشتم، سرشار از عشق و زندگی. حالا تنها می نویسم، خالی، تنها، زخم خورده..
Home
|