تبليغاتX
یک سال کافی بود - آقا..

یک سال کافی بود

 

بيا كه باز هواي چشمانم گرفته است و كبودي آسمانش رخنه گر وجودم
بيا كه بند بند روزگار همانند صداي دفم خيز و افتان دارد و من
تمام حس شكايتم را در ني مي ريزم تا فضاي خالي معرفت را پر كنم
اين زمانه دگر از هرچه بگوئي تهيست. از مهر، وجدان، صداقت، گذشت... هر چه فكرش را بكني
بيا كه دنيا سراي منت شده است و ما فداي غمّازي دهر ...
بيا كه اگر دير كني منت خواهر برادر كشد و منت مرغ جوجه را.
از چه نيائي، وقت تنگ است. ديريست كه دم مسيحائي خداداديمان ناپاك شده و رحم را طلسم مي كند.
بيا كه مردم دگر پايبند حرفهاشان نمي مانند. حتي حرمت قول مردانه شان بي حرمت شده...
بازآ ، بازآ و ببين كه خواب چشمانمان كابوس شده و فقر و نداري دلخوشي وجودمان را گره كور مي زند.
بيا ببين دروغ نمي گويم...
حتي دگر نان سفره هامان هم بركت نمي آورند. بيا ...
بيا و ببين كه عاشقان مجنون وار حال ليلي خود را به چشم عشق نه،
كه به چشم هوس مي بينند
مي بيني؟
آشوب غوغا مي كند. زماني كه جواب سلاممان را جيب هايمان تعيين مي كنند.
آقا بيا كه انتظار كشيدنت صبر مي طلبد و ما تحمل بلاي زمانه را نداريم..

 

 

با تصرف از دفتر خاطرات و نوشته های خالم

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت21:38توسط سعید | |